براي شنيدن فايلهاي فوق به فلش پليير نياز داريد. اگر اين نرمافزار را نداريد: از اينجا دانلود کنيد
;اهالي خانه سينما در ديدار با محمد رضا شجريان آمادگي خود را براي همكاري با پروژه باغ هنر بم اعلام كردند.
چهارشنبه هفته گذشته، بيست و ششم مرداد ماه استاد محمد رضا شجريان در خانه سينما با نماينده تهيه كنندگان، كارگردانان، آهنگسازان فيلم، هيئت مديره خانه سينما و دبير جشن سينماي ايران ديدار كرد. اين نشست به منظور آغاز همكاري هاي مشترك براي ادامه پروژه باغ هنر بم برگزار شد. در اين نشست سيد ضياء هاشمي، منوچهر محمدي، رسول صدر عاملي، مرتضي شايسته، محمد سرير، فرهاد توحيدي، محمد مهدي عسگر پور، كامران ملكي و پيمان قاسم خاني با شجريان درباره طرح هايي كه مي توان براي پيشرفت پروژه بم اجرا كرد گفت و گو كردند.
در اين جلسه اعضاي هيات مديره خانه سينما ضمن اعلام آمادگي براي همكاري با استاد شجريان در تكميل و ساخت باغ هنر بم، برنامههاي مختلفي را براي پيشبرد پروژه پيشنهاد كردند.در ابتداي اين جلسه استاد شجريان در توضيح پروژه باغ هنر بم گفت: «باغ هنر بم قرار است در زميني به مساحت 14 هكتار و با 7000 متر مربع زيربنا ساخته شود.»
وي با اشاره به اين كه باغ هنر بم ضد زلزله ساخته خواهد شد اظهار داشت: «باغ هنر بم داراي سينما، تئاتر، آمفي تئاتر، سالن موسيقي، نمايشگاه هنرهاي دستي خواهد بود.»
در ادامه اين جلسه محمدمهدي عسگرپور دبير جشن خانه سينما پيشنهاد كرد موضوع باغ هنر بم در جشن خانه سينما كه هر سال 21 شهريور به مناسبت روز ملي سينما برگزار ميشود براي اهالي سينما توضيح داده شود.
عسگرپور افزود: «به نظر خانه سينما بم و بازسازي اين شهر از مسايل مهمي است كه حضور منسجم همه ما را ميطلبد. به همين خاطر موضوع ساخت باغ هنر بم فرصت مناسبي است كه ميتوانيم با طرح آن در جشن خانه سينما از مشاركت اهالي سينما نيز بهرهمند شويم.»
سپس سيد ضياء هاشمي مديرعامل خانه سينما نيز طي سخناني پيشنهاد ساخت يك كليپ كوتاه در رابطه با بم و باغ هنر بم و نمايش آن در سالنهاي سينما پيش از نمايش فيلم اصلي را مطرح كرد.
مديرعامل خانه سينما گفت: «با توجه به وجوه مشترك سينما و موسيقي و اهميت ساخت باغ هنر در شهر بم، حتما در روز ملي سينما كاري انجام مي دهيم.»
وي اظهار اميدواري كرد« با طراحي اعضاي هيات مديره خانه سينما و ستادي كه آقاي شجريان دارند كار مناسبي در روز جشن خانه سينما انجام شود.»
در ادامه اين جلسه منوچهر محمدي عضو ستاد برگزاري جشن خانه سينما و عضو هيات مديره تهيهكنندگان سينما نيز طي سخناني گفت: «سينماي ايران از ظرفيتهاي بالايي برخوردار است چرا كه هنرمندان سينما به شدت نزد مردم محبوب هستند. به همين خاطر ميتوانيم از ظرفيت مطلوب سينماا و محبوبيت هنرمندان در اجراي پروژه باغ هنر بم استفاده كنيم. منوچهر محمدي همچنين پيشنهاد ساخت يك فيلم مشترك از سوي تعدادي از كارگردانان كشور در سالروز وقوع زلزله بم و معرفي باغ هنر بم را مطرح كرد.
جلسه امسال خانه سینما در تاریخ ۱۹ شهریور تشکیل می گردد.
"جام تهی" آلبوم مشترک استاد محمدرضا شجریان و فریدون شهبازیان بیشترین آمار فروش آلبوم های این ماه را از آن خود کرد.
در موسیقی سنتی بی کلام نیز "رها" ساخته پیام جهان مانی، "لحظه دیدار" ساخته پرویر مشکاتیان و " نخستین دیدار بامدادی" ساخته مشترک کیهان کلهر و علی اکبرمرادی به تریتب بالاترین فروش را داشته اند.
در موسیقی پاپ آلبوم شاد "رنگارنگ" که کاری است مشترک از خوانندگان مختلف پاپ، "خونسرد" با صدای مهدی مقدم و " غریبه" با صدای فریدون از فروش خوبی برخوردار بوده اند، این در حالی است که آلبوم غریبه پس از گذشت یک سال از زمان انتشارش همچنان در صدر فروش آلبوم های پاپ قرار دارد.
دو آلبوم "زنده در یاد"،"سرشار از خاطره" از "جهانشاه برومند نیز در موسیقی ایرانی بی کلام در کنار "دوباره" از "ایمان جعفری" توانسته اند بیشترین فروش را به خود اختصاص دهند.
"آسمان توسکانی" با صدای بوچلی،" ماه" با صدای "سافینا" و " ای تو یک و دو" با صدای خولیو در بخش آلبوم های خارجی از فروش بالایی برخوردار بوده اند.
در بخش موسیقی نیو ایج ایرانی آلبوم مشترک حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان با نام " به تماشای آب های سپید" بالاترین فروش را داشته است و پس از آن "منظومه شخصی" پیتر سلیمانی پور" و "فرفوژه" علیقلی در مرتبه های بعدی قرار دارند.
آلبوم های موسیقی فیلم های "لاک پشت ها نمی میرند"،" خاموشی دریا" و "دوئل" نیز بیشترین فروش را از آن خود کرده اند.
" لوریس چکناواریان" با آلبوم " رستم و سهراب"، " حسین دهلوی" با آلبوم" بیژن و منیژه" و "آثار مرتضی حنانه" پرطرفدارترین آلبوم های بخش موسیقی کلاسیک ایرانی بوده اند.
آلبوم های موسیقی محلی "ژوان"اثر مشترک فرج پوری وحمیدی ،"آهوی وحشی" ساخته هوروش خلیلی و "پرشنگ" اثر کامکارها بالاترین آمار فروش را در این حوزه از آن خود کرده اند.
"فرهنگ شريف "، آهنگساز و نوازنده تار، در گفتگو با خبرنگار گروه هنر ايلنا گفت : طي مذاكراتي كه با" محمد رضا شجريان" انجام شده ، قرار است در آينده در قالب يك آلبوم با هم كار مشتركي را انجام دهيم.در اين آلبوم ، احتمالا چند تا از آهنگ هاي من جاي مي گيرد و در بخش ديگر آن همنوازي ساز و آواز خواهد بود كه البته شكل كلي كار هنوز قطعي نشده است.
خانه ي سينما اين هفته از محمد رضا شجريان استاد آواز ايران دعوت كرد تا در زمينه كمك به پروژه باغ هنر بم به ياري استاد شجريان بشتابد .
به گزارش خبرنگار هنري ايسنا، همچنين قرار است استاد شجريان امسال در جشن روز ملي سينما حضور داشته باشد و بخش ويژه اي با عنوان بم در اين جشن در نظر گرفته شده است.
مجيدي در نشست چند هفته پيش خود با استاد شجريان تاكيد كرده بود : ما سعي ميكنيم تا حد امكان خانه سينما را نيز درگير اين موضوع كنيم و با حضور فيلمسازان و بازيگران مطرح سينماي ايران در بم يك اتفاق جدي در اين زمينه روي دهد
در جلسه ي مشتركي كه چندي پيش با حضور محمدرضا شجريان و مجيد مجيدي برگزار شد مجيدي پيشنهاد داده بود براي كمك به تسريع در پروژه باغ هنر بم، يك نهاد غير دولتي با حضور هنرمندان برجسته كشور از هنرهاي مختلف اعم از سينما، موسيقي، تئاتر، تجسمي و ايجاد شود.
بعدها پري صابري كارگردان تئاتر نيز حمايت خودرا از استاد شجريان و پروژه باغ هنر بم اعلام كرد.
محمدرضا شجريان ماه گذشته، به همراه خبرنگاران رسانههاي گروهي، به شهر بم سفر كرده و به بازديد از بخشهاي مختلف پروژه بزرگ باغ هنر بم پرداخته بود .
بيش از 3 ميليارد تومان براي تكميل پروژه باغ هنر بم لازم است، كه تاكنون تنها 300 ميليون تومان آن تامين و همه اين مبلغ تاكنون هزينه شده است.شجريان پيش از اين به خبرنگار ايسنا گفته بود كه براي بازسازي بم و تكميل اين پروژه به شدت نيازمند كمك مردم و هنرمندان است.
وي گفته بود: رسانهها در اين زمينه ميتوانند نقش غير قابل انكاري داشته باشند
نوشته آفای بهروز سیدی به بهانه انتشار مجدد سه اثر از استادمحمدرضا شجريان و استاد محمدرضا لطفي را در روز بخوانید .
با تشکر از خانم پری
آقایان و خانمها:
سیاوش(تی)
طه کامکار
مصطفی قلی پورالاشتی
پریترین پری ها
آریا خورسند
امیرحسین فرخ
علی رستگاری
سید مصطفی موسوی
الهام هاشمی
محسن ذوالفقاری
بازودار
ر. زارعی " وبلاگ نواهای ایرانی"
حمید "وبلاگ سرعشق"
علی یزدانی" وبلاگ شجر"
با تشکر ویژه از دوست خوبم حیران
نامدگان و رفتگان
شعر :امير هوشنگ ابتهاج
آهنگ :محمد رضا لطفي
دستگاه:سه گاه
نامدگان و رفتگان
از دو كرانه زمان
سوي تو مي دوند هان
اي تو هميشه درميان
پيش تو جامه در برم
نعره زند كه بر درم
آمدمت كه بنگرم
گريه نمي دهد امان
اي گل بوستانسرا
از پس پرده ها درآ
بوي تو مي كشد مرا
وقت سحر به بوستان
آه كه مي زند برون
از سر و سينه موج خون
من چه كنم كه از درون
دست تو مي كشد كمان
پيش وجودت از عدم
زنده و مرده را چه غم
كز نفس تو دم به دم
مي شنويم بوي جان
آه كه مي زند برون
از سرو سينه موج خون
من چه كنم كه از درون
دست تو مي كشد كمان
پيش وجودت از عدم
زنده و مرده را چه غم
كز نفس تو دم به دم
مي شنويم بوي جان
صيام
دستگاه :افشاري
_______________
اين دهان بستي دهاني باز شد..................... تا خورنده لقمه هاي راز شد
لب فروبند از طعام و از شراب ......................... سوي خوان آسماني كن شتاب
گر تو اين انبان ز نان خالي كني ....................... پر ز گوهرهاي اجلالي كني
طفل جان از شير شيطان باز كن ......................بعد از آنت با ملك انباز كن
چند خوردي چرب و شيرين از طعام ...................امتحان كن چند روزي در صيام
چند شبها خواب را گشتي اسير ..................... يك شبي بيدار شو دولت بگير
هزار دستان
شعر و آهنگ :امير جاهد
دستگاه:چهارگاه
هزار دستان به چمن دوباره آمد به سخن
كه اي خفته از رنج دي ببين جشن گلهاي من
بكن دل ز نقدينه جان بنه در كف مي فروش
كنار گل و لاله دو جامي بزن
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مكش منت آسمان به دوش
مده دست و با دست بي نمك
نمك جز لب با نمك
جزاي كردار ستم پيشگان دهد نفخه صور
دواي درد دل دلدادگان بود شور و نشور
بسوزد از شر بشر يكسر خشك و تر
نماند آخر زين حيوان اثر
نيرزد اين جهان بدين كه بهر دل دل شكني
برون كني پيرهني از تني
مكن اين طنازي با ما
عبث به خود مينازي جانا
از اين بلند پروازي دانم
كاخر شكار بازي جانم
همه شب سر بردن به يك دل دوجا
نگران كين دوران نماند به جا
تو مشو مايه آوارگي
دست منو دامان تو
بنما چاره بي چارگي
ما و عهد وپيمان تو
ريشه گر حاصلش اين بار نيست
تو مده لاله دگر خار نيست
جاهد اين ميكده را آب گرفت
كس دراين معركه هوشيار نيست
باد صبا بر گل گذر كن
شعر :محمد تقي ملك الشعراي بهار
آهنگ :جهاگير مراد
تنظيم :جواد معروفي
دستگاه: همايون
با صبا بر گل گذر كن گل گذر كن گل گذر كن
از حال گل ما را خبر كن نازنين ما را خبر كن
با مدعي كمتر بنشين نازنين! اي مه جبين
بيچاره عاشق ناله تاكي ناله تا كي
يا دل مده يا ترك سر كن ترك سر كن
شد خونفشان چشم تر من
پر خون دل شد ساغر من
اي يار عزيز 1مطبوع و عزيز
در فصل بهار با ما مستيز!
آخر گذشت آب از سر من ببين چشم تر من
گل چاك غم بر پيرهن زد پيرهن زد پيرهن زد
از غيرت آتش در چمن زد در چمن زد در چمن زد
بلبل چو من شد در چمن دستانسرا بهر وطن
ديدي كه ظالم تيشه اش را آخر به پاي خويشتن زد
شد خونفشان چشم تر من
پر خون دل شد ساغر من
اي يار عزيز 1مطبوع و عزيز
در فصل بهار با ما مستيز!
آخر گذشت آب از سر من ببين چشم تر من
اشک مهتاب
شاعر : استاد سياوش کسرايي
به من گفتي که دل دريا کن اي دوست
همه دريا از آن ما کن اي دوست
دلم دريا شد و دادم به دستت
مکش دريا به خون پروا کن اي دوست
مکش دريا به خون پروا کن اي دوست
کنار چشمه اي بوديم در خواب
تو با جامي ربودي ماه از آب
چو نوشيديم از آن جام گوارا
تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب
تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب
تن بيشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه ها درخواب امشب
به عاشقي دلي سامون گرفته
دل من در تنم بي تابه امشب
دل من در تنم بي تابه امشب
خاکستر اهنگساز : استاد شجريان مجلس خصوصي سه تار : مشکاتيان
مهتاب شبانگاه مجلس خصوصي ويلن : استاد شاپور نياكان مجلس خصوصي سال اجرا : نهم اذر ماه سال شصت و سه
تنظيم : فرهاد فخرالديني به همراهي ارکستر راديو تلويزيون
شعر از : صفاي اصفهاني
دستگاه : دشتي
دل بردي از من به يغما اي ترک غارتگر من
ديدي چه اوردي اي دوست از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتي چو تير و کمان شد از بار غم بيکر من
مي سوزم از اشتياقت در اتشم از فراقت
کانون من سينيه من سوداي من اذر من
بار غم عشق او را گردون نياورد تحمل
چون مي تواند کشيدن اين بيکر لاغر من
اول دلم را صفا داد ايينه ام را جلا داد
اخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من
ني : محمد موسوي
دستگاه : سه گاه
اشعار از سعدي
تاريخ اجرا : چهارم اذر ماه سال شصت و يک
خبرت خرابتر کرد جراحت جدايي
چو خيال اب روشن که بتشنگان نمايي
اخر نگهي بسوي ما کن
دردي بارادتي دوا کن
خوشتر از دوران عشق ايام نيست
بامدادان عاشقانرا شام نيست
تار : استاد فرهنگ شريف
ويلن : زنده ياد استاد اسد اله ملك
تنبك : زنده ياد استاد امير ناصر افتتاح
تاريخ اجرا : بيست و هشتم بهمن ماه سال پنجاه و دو
دستگاه : بيات ترك
شعر : شفيعي كدكني
دارم سخني با تو و گفتن نتوانم
وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم كه شنفتن نتوانم
شادم به خيال توچو مهتاب شبانگاه
گردامن وصل تو گرفتن نتوانم
چون پرتو ماه ايم وچون سايه ديوار
گامي ز سر كوي تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر يك مزه خفتن نتوانم
فرياد ز بي مهريت اي گل كه در اين باغ
چون غنچه پاييزشكفتن نتوانم
اي چشم سخنگو تو بشنو ز نگاهم
دارم سخني با تو و گفتن نتوانم
دستگاه :اصفهان
تاريخ اجرا : بيستم بهمن ماه سال شصت و يك
محل اجرا : منزل زنده ياد استاد محمودي خوانساري
اشعار كل برنامه از حافظ
صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم
تا به كي در غم تو ناله شبگير كنم
------------------------------------------------------------
نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اينجا ببرد
------------------------------------------------------------
به مزگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
------------------------------------------------------------
دست از طلب ندارم تا كام من برايد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن بر ايد
------------------------------------------------------------
به علت زياد بودن اشعار فقط ابيات اول غزل نوشته شده
محل اجرا : دره شير واقع در كوههاي شهر كرمان
نوازنده سه تار : استاد پرويز مشكاتيان
شعر از : حضرت حافظ
عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش
هر كسي ان درود عاقبت كار كه كشت
همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشقست چه مسجد چه كنشت
سر تسليم من و خشت در ميكده ها
مدعي گر نكند فهم سخن گو سر و خشت
نا اميدم مكن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه داني كه كه خوبست و كه زشت
حافظا روز اجل گر بكف اري جايي
يكسر از كوي خرابات برندت به بهشت
شب زنده دار
با همکاري هنرمندان:
حبيب ا... بديعي
فرهنگ شريف
جهانگير ملک
غزل آواز :شهريار
گوينده :فخري نيکزاد
مايه:دشتي
تا کي در انتظار گذاري به زاريم
باز آي بعد از اين همه چشم انتظاريم
ديشب به ياد زلف تو در پرده هاي ساز
جانسوز بود شرح سيه روزگاريم
بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
ديشب که ساز داشت سر سازگاريم
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمي نماند شاهد شب زنده داريم
شرمم کشد که بي تو نفس مي کشم هنوز
تا زنده ام بس است همين شرمساريم
گلها
بیداد
آستان جانان
سر عشق
نوا
دستان
سرو چمان
پیام نسیم
دل مجنون
آسمان عشق
دل شدگان
خلوت گزيده
ياد ايام
چشمه نوش
جان عشاق
همايونمثنوي
گنبد مينا
عشق داند
راز دل
انتظار دل
رسواي دل
راست پنجگاه
شب وصل
معماي هستي
چهره به چهره
شب سکوت کوير
آرام جان
آهنگ وفا
بوي باران
پيوند مهر
زمستان است
بي تو بسر نمي شود
فرياد
دود عود
درخیال
سپیده
بیاد عارف
قاصدک
جام تهی
جان جان
گلبانگ 1و2
رباعیات خیام
دیلمان
چاووش2
اجراهای خصوصی ومتفرقه
همکاران این بخش
سحرگه رهروی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب انگه شود صاف
که در شیشه بر اید اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در استینی
مروت گرچه نامی بی نشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
درونها تیره شد باشد که از غیب
چراغی بر کند خلوت نشینی
نمی بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟
اگرچه رسم خوبان تند خوییست
چه باشد گر بسازد با غمینی؟
ره میخانه ام بنما تا بپرسم
مئال خویش را از پیشبینی
تصنیف دشتی: دولت عشق
غزل:حافظ
اهنگساز:استاد حسین میرزمانی
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
قدح پرکن که من ازدولت عشق
جوانبخت جهانم گر چه پیرم
قراری بسته ام بامی فروشان
که روز غم بجز ساغر نگیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بینید فقیرم
اواز ماهور
دوبیتی های بابا طاهر
سه تار:استاد عبادی
دلی دیرم چو مرغ پا شکسته
چو کشتی بر لب دریا نشسته
همه گویند طاهر تار بنواز!
صدا چون میدهد تار شکسته؟
ز کشت خاطرم جز غم نروید
به باغم جز گل ماتم نروید
به صحرای دل بی حاصل مو
گیاه نا امیدی هم نروید
عزیزا کاسه چشمم سرایت
میون هردو چشمم جای پایت
از او ترسم که غافل پا نهی باز
نشینه خار مژگونم به پایت
دلی دیرم خریدار محبت
کزو گرم است بازار محبت
لباسی بافتم بر قامت دل
ز پود محنت و تار محبت
غم عشقت بیابون پرورم کرد
هوای بخت بی بال و پرم کرد
به مو گفتی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
خداوندا به فریاد دلم رس
کس بی کس توئی من مانده بی کس
همه گویند طاهر کس نداره
خدا یار موئه چه حاجت کس
الهی اتش عشقم بجان زد
شرر زان شعله ام بر استخوان زد
چو شمعم بر فروز از اتش عشق
بر ان اتش دلم پروانه سان زد
تصنیف ماهور: مبتلا
اهنگساز:استاد حسین یوسف زمانی
دوبیتی:باباطاهر
نسیمی کز بن ان کاکل ایو
مرا خوشتر ز بوی سنبل ایو
چو شو گیرم خیالت رو در اغوش
سحر از بسترم بوی گل ایو
بلا بی دل خدایا دل بلا بی
گنه چشمم چرا دل مبتلا بی
اگه چشمم نکردی دیده بونی
چه دونستی دلم خوبان کجا بی
دو چشمونت پیاله پرز می بی
دو زولفونت خراج ملک ری بی
همی وعده کنی امروز و فردا
ندونوم مو که فردای تو کی بی
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نميزند
نه سايه دارم و نه بر بيافكنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر كسي تبر نميزند
در كوچه سار شب - هوشنگ ابتهاج (ه . الف .سايه)
پرکن پياله را
كه اين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها
كه در پي هم مي شود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
پر كن پياله را
هان
اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلوده دور دست
پرواز كن
به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اين كه ناله ميكشم از دل
كه آب
آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را
آلبوم جام تهی با شعرزیبای پرکن پیاله را از شادروان فریدون مشیری در دستگاه ماهور آغاز می شود واستاد شجریان بصورت بداهه برای اولین بار بر روی شعر نو این آواز را اجرا می نمایند
پرکن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرد آب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند دلکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارهٌ اندیشه های گرم
تا مرز ناشناختهٌ مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ... آب ...
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پرکن پیاله را
سپس راپسودی برای سنتور وارکستر( ساخته فریدون شهبازیان) بر روی چهار مضراب ماهور که نوازنده سنتور این اثر فرامرز پایور می باشد و همراه ارکستر این اثر ارایه شده است .
در ادامه راپسودی برای تار و ارکستر ( ساخته فریدون شهبازیان) که اجرای تار بر عهده حسین علیزاده به همراه ارکستر بر روی ملودی قدیمی می باشد.
و در ادامه باز هم استاد شجریان
تصنیف در کوچه سار شب ساخته استاد محمد رضا لطفی برای ارکستر در دشتی بر روی شعر هوشنگ ابتهاج
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در در انتظار این غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
شعر :اخوان ثالث
خواننده : استاد محمد رضا شجريان
نوازنده و آهنگساز : استاد پرويز مشکاتيان
دستگاه : راست پنجگاه
کاست : قاصدک
قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّار و دیاری - باری،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ،آخر ای وای...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند.
اواز ماهور
سنتور:پرویز مشکاتیان
غزل :سعدی
جزای انکه نگفتی شکر روز وصال
شب فراق نخفتی لاجرم زخیال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند؟مگر نسیم شمال
غزال اگر به کمند افتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
جماعتی که نظر را حرام می گویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه داند قدر اب زلال
و خاک پای تو داند که تا سرم نرفت
ز سر بدر نرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان اری
به اب دیده خونین نوشته صورت حال
به ناله کار میسر نمی شود سعدی
ولیک ناله بیچارگان خوش است بنال
غزل:عطار
صورت نبندد ای صنم بی زلف تو ارام دل
دل فتنه شد بر زلف تو ای فتنه ایام دل
ای جان من مولای تو دل غرقه دریای تو
دیریست کان سودای تو بگرفته هفت اندام دل
تا جان به عشقت بنده شد زین بندگی تابنده شد
تا دل به نامت زنده شد پر شد دو عالم نام دل
جان و دلم از چشم بد نه هوش دارد نه خرد
تا از شراب عشق خود پر باده کردی جام دل
برخيز تا يک سو نهيم اين دلق ازرق فام را
بر باد قلاشي دهيم اين شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبلهاي با بت پرستي ميرود
توحيد بر ما عرضه کن تا بشکنيم اصنام را
مي با جوانان خوردنم باري تمنا ميکند
تا کودکان در پي فتند اين پير دردآشام را
از مايه بيچارگي قطمير مردم ميشود
ماخولياي مهتري سگ ميکند بلعام را
زين تنگناي خلوتم خاطر به صحرا ميکشد
کز بوستان باد سحر خوش ميدهد پيغام را
غافل مباش ار عاقلي درياب اگر صاحب دلي
باشد که نتوان يافتن ديگر چنين ايام را
جايي که سرو بوستان با پاي چوبين ميچمد
ما نيز در رقص آوريم آن سرو سيم اندام را
دلبندم آن پيمان گسل منظور چشم آرام دل
ني ني دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
دنيا و دين و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جايي که سلطان خيمه زد غوغا نماند عام را
باران اشکم ميرود وز ابرم آتش ميجهد
با پختگان گوي اين سخن سوزش نباشد خام را
سعدي نصيحت نشنود ور جان در اين ره ميرود
صوفي گران جاني ببر ساقي بيار آن جام را
نوا
ای یوسف خوشنام ما خوش میروی بر بام ما
ای در شکسته جام ما ای بر دریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
اتش زدی در عود ما نظاره کن بر دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وا مکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل
از اتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
خانه ام آتش گرفتست
آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
مي کنم فرياد ، اي فرياد
خانه ام آتش گرفتست
آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقش هايي را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من
واي بر من
سوزد و سوزد غنچه هايي را که پروردم
بدشواري در دهان گود گلدان ها
روز هاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه اين مشبک شب
من بهر سو مي دوم گريان
از اين بيداد مي کنم فرياد ، اي فرياد
واي بر من همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
وانچه دارد منظر و ايوان
من بدستان پر از تاول
اين طرف را مي کنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخيزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که ميداند
که بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
واي آيا هيچ سر بر مي کنند از خواب
مهربان همسايگانم ازپي امداد
سوزدم اين آتش بيداد گر بنياد
مي کنم فرياد ، اي فريــــــــــــــاد ، فريــــــــــــــــــــاد
سمن بويان
آلبوم : فرياد
خواننده : محمد رضا شجريان
شعر : حافظ
آهنگساز : کيهان کلهر
تنظيم کننده : حسين عليزاده
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند
به عمري يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
دواي درد عاشق را کسي کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند
ز چشمم لعل رماني چو ميخندند ميبارند
ز رويم راز پنهاني چو ميبينند ميخوانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو ميخوانند ميرانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند
بوسه باران
خواننده : استاد شجريان و همايون
آهنگساز : حسين عليزاده
دستگاه : راست پنجگاه
شعر : شفيعي کدکني
اين مهربانتر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره، در چشم جويباران
آيينه نگاهت، پيوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت، صبح ستاره باران
بازآ كه در هوايت خاموشي جنونم
فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران
اي جويبار جاري! زين سايه برگ مگريز
كاين گونه فرصت از دست دادند بي شماران
گفتي: به روزگاري مهري نشسته گفتم
بيرون نمي توان كرد حتي به روزگاران
بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان سر خيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقي است آواز باد و باران
» ترانه سرا : فریدون مشیری
» آهنگساز : حسین علیزاده
» تنظیم کننده : حسین علیزاده
مشت میکوبم بردر پنجه میسایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام ازهمه چیز
بگذاریدهواری بزنم هان با شما هستم این درهارابازکنید
من به دنبال فضائی میگردم لب بامی سرکوهی
که درآنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند
ازشما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند؟
"چهار مضراب ابو عطا ه همراه آواز"
دلا بـسوز کـه سوز تو کارها بـکـند
نياز نيم شـبي دفـع صد بـلا بـکـند
عـتاب يار پري چهره عاشقانه بـکـش
کـه يک کرشمـه تلافي صد جفا بکـند
ز مـلـک تا ملـکوتـش حـجاب بردارند
هر آن کـه خدمت جام جهان نما بـکـند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نـبيند کـه را دوا بـکـند
تو با خداي خود انداز کار و دل خوش دار
کـه رحـم اگر نکـند مدعي خدا بکـند
بسوخـت حافـظ و بويي به زلف يار نبرد
مـگر دلالـت اين دولتـش صـبا بکـند
حافظ
فریاد سی و پنجمين اثراستاد شجريان که توسط شرکت دل آواز منتشر شده است از سلسله برنامه های گروه چهار نفری شجريان ، عليزاده ، کلهر و همايون است ومربوط به اجرای لس آنجلس می باشد این اثر در دستگاه راست پنجگاه و مرکب خوانی اجرا شده است . استاد شجريان قبلا در راست پنجگاه ، آلبومهای چشمه نوش و راست پنجگاه را منتشر نموده بودند. ایشان در مورد راست پنجگاه بر جلد چشمه نوش چنين می نويسند:
گزينش دستگاه راست پنجگاه در اين نواراز آنجاست که آفتاب گوهر نهاد افروز اين دستگاه در آستانهء خاموشی و فراموشی است که از ديدگاه اين خوشه چين نوای ايران زمین : برای هنرمندان این روزگار گناهيست نا بخشودنی زيرا راست پنجگاه ، گوياترين زبان شکوهء مينوی موسيقی ايران زمين است که هنوز هم زنده ترين نشان و گوياترين گواه برتر منشی و آئين بزرگی گذشتگان اين آب و خاک مردم خداپرور است........
لازم بذکر است که فرياد به همراه مرکب خوانی نيز می باشد واستاد گوشه هایی را در دشتی، شور و همايون نیز اجرا می نمایند.
فرياد با مقدمهٌ نگارا در پنجگاه آغاز می شود و بعد غزل سعدی
هر که سودای تو دارد چه غم ازهردو جهان
نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش
وبعد تصنيف سمن بويان با آهنگ کيهان کلهر و غزل حافظ
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دَریابند دُر یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
و باز هم حافظ و سازوآواز نيريز و دشتی
بیا که فسحت این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
ودر ادامه فرياد با آهنگ و صدای شجريان وشعر اخوان ثالث
خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد
و غزل حافظ در شور و ابوعطا
دلا بـسوز کـه سوز تو کارها بـکـند
نياز نيم شـبي دفـع صد بـلا بـکـند
عـتاب يار پري چهره عاشقانه بـکـش
کـه يک کرشمـه تلافي صد جفا بکـند
ز مـلـک تا ملـکوتـش حـجاب بردارند
هر آن کـه خدمت جام جهان نما بـکـند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نـبيند کـه را دوا بـکـند
تو با خداي خود انداز کار و دل خوش دار
کـه رحـم اگر نکـند مدعي خدا بکـند
بسوخـت حافـظ و بويي به زلف يار نبرد
مـگر دلالـت اين دولتـش صـبا بکـند
تصنيف قديمی چهره به چهره با شعر قره العين، اين تصنيف راقبلا در آلبوم چهره به چهره به شکل ديگری همراه گروه شيدا اجرا کرده بودند
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم دلم نکته به نکته مو به مو
می رود از فراغ تو خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو
ازپی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو
چها ر مضراب ابوعطا وآواز شوشتری و غزل سعدی
تو را سريست که با ما فرو نمی آيد
مرا دلیست که صبوری از او نمی آيد
تصنيف زيبای يار دل نواز با آهنگ حسين عليزاده و شعرحافظ
زان یار دلنوازم شکریست با شکا یت
گرنکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جان
سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ایی برون آی ای کوکب هدایت
زان یار دلنوازم شکریست با شکا یت
گرنکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت...
شعر فرياد دوم از فريدون مشيری
مشت میکوبم بردر پنجه میسایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام ازهمه چیز
بگذاریدهواری بزنم هان با شما هستم این درهارابازکنید
من به دنبال فضائی میگردم لب بامی سرکوهی
که درآنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند
ازشما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند؟
ودر آخر هم بوسه های باران شفيعی کدکنی
اي مهربانتر از برگ در بوسههاي باران
بيداري ستاره، در چشم جويباران
آئينهء نگاهت؛ پيوند صبح و ساحل
لبخندِ گاه گاهت؛ صبح ِ ستاره باران
بازآ که در هوايت، خاموشيِ جنونم
فريادها بر انگيخت از سنگ ِ کوهساران
اي جويبار ِ جاري ! زين سايه برگ مگريز
کاين گونه فرصت از کف دادند بي شماران
گفتي : "به روزگاري مهري نشسته!" گفتم :
"بيرون نمیتوان کرد، حتي به روزگاران"
بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز
زين عاشق ِ پشيمان، سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار ِ زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمهء محبت، بعد از من و تو مانَد
تا در زمانه باقيست آواز ِ باد و باران
مثنوی نوا
غزل:عطار
هم آواز:همایون شجریان
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود؟
چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود؟
گر جمال جانفزای خویش ننمایی به من
جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود؟
دل ز من بردی پرسیدی که دل گم کرده ای
این چنین طراریت با من مسلم کی شود؟
چون مرا دلبستگی از ارزوی روی توست
این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود؟
غم از ان دارم که بی تو چو حلقه بر درم
تا تو از در نیایی از دلم غم کی شود؟
خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال!
ذره ای هم صحبت خورشید عالم کی شود؟
تار : استاد حسين عليزاده
کمانچه : استاد کيهان کلهر
شعر : اخوان ثالث
سال اجراء : 1379
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ! سرها در گريبان ست
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد و نتواند که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوي کس يازي به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کين است پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک
مسيحاي جوانمرد من اي ترساي پير پيرهن چرکين
هوا بس نا جوانمردانه سرد است
دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گو در بگشاي
منم من ميهمان هر شبت لوليوشه مغموم منم من سنگ تيپا خورده ي رنجور منم دشنام پست آفرينش نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بي رنگ بي رنگم
بيا بگشاي در دلتنگم
حريفان ميزبانان ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزند
تگرگي نيست مرگي نيست صدائي گر شنيدي
صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگزارم
چه مي گويي که بيگه شد سحر شد بامداد آمد
فريبت مي دهند بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست حريفان
گوش سرما برده است اين يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان مرده يا زنده
به تابوت ستبرظلمت نهتوي مرگ اندود پنهان است
حريفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز يکسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت هوا دلگير
درها بسته سرها در گريبان دستها پنهان
نفسها ابر دلها خسته و غمگين درختها اسکلتهاي بلورآگين
زمين دلمرده سقف آسمان کوتاه غبارآلوده مهر و ماه
زمستان است زمستان است زمستان است زمستان است
سعدی
» آهنگساز : ( فرهنگ شریف )
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هرکو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده، آب حسرت
گریان چو در قیامت، چشم گناهکاران **
ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزهداران
چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران **
چندت کنم حکایت، شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران **
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
اواز شور
غزل:سعدی
تار:فرهنگ شریف
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد بر چشم ساربانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
می باید این نصیحت کردن به دل ستانان
دامن ز پای بر گیر ای خوبروی خوشروی
تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان
من ترک مهر ایشان در خود نمی شناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای انان
روشن روان عاشق از تیر شب ننالد
داند که روز گردد روزی شب شبانان
باور نکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
چشم از تو بر نگیرم ور میکشد رقیبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اشتر در دست ساربانان
شاید که استینت بر سر زنند سعدی!
تا چون مگس نگردی گرد شکر دهانان
شعر :فريدون مشيري
آهنگ :حسین یوسف زمانی
بوي باران ،بوي سبزه ،بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سفيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ
گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن
چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن
هم نکتهی وحدت را با شاهد یکتاگو
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن
هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن
هم جلوهی ساقی را در جام بلورین بین
هم بادهی بیغش را با سادهی بی غم زن
ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو
حرف از لب جان بخشش با عیسی مریم زن
حال دل خونین را با عاشق صادق گو
رطل می صافی را با صوفی محرم زن
چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن
چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز
چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن
چون گرد حرم گشتی با خانه خدا بنشین
چون می به قدح کردی بر چشمهی زمزم زن
در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین
اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن
گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن
گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن
ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن
یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه
یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن
یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش
یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن
یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن
یا بندهی عقبا شو، یا خواجهی دنیا شو
یا ساز عروسی کن، یا حلقهی ماتم زن
زاهد سخن تقوی بسیار مگو با ما
دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن
گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر دیدهی پر نم زن
گر هم دمی او را پیوسته طمع داری
هم اشک پیاپی ریز هم آه دمادم زن
سلطانی اگر خواهی درویش مجرد شو
نه رشته به گوهر کش نه سکه به درهم زن
چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند
نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن
تا چند فروغی را مجروح توان دیدن
یا مرهم زخمی کن یا ضربت محکم زن
شعر:فروغی بسطامی
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پرگیرم از این بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور از آن قله پر برف
آغوش کند باز همه مهر همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است
آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید چو برگ گل ناز است
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح در آیینه ی جادویی خورشید
چون مینگرم او همه من من همه اویم
او روشنی و گرمی بازار وجود است
در سینه من نیز دلی گرمتر از اوست
او یک سر آسوده به بالین ننهاده ست
من نیز به سر میدوم اندر طلب دوست
ما هر دو در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم
ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان محو تماشای بهاریم
ما آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم وصفاییم
بگذار که سرمست . غزلخوان من و خورشید
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم
شعر:فریدون مشیری
شب...
سکوت
کویر
کیهان کلهر
محمدرضا شجریان

آواز: محمدرضا شجریان
تنظیم،تدوین و آهنگساز: کیهان کلهر
همنوازان:
کیهان کلهر
کمانچه،سه تار
حسین بهروزی نیا
بربط
اردوان کامکار
سنتور
بیژن کامکار
دف،دایره
مرتضی اعیان
تنبک
سیامک نعمت ناصر
تار
همایون خسروی
ویولنسل
بهزاد فروهری
نی
نوازندگان ساز محلی:
استاد حاج قربان سلیمانی
دو تار
علیرضا سلیمانی
دو تار
استاد علی آبچوری
قوشمه
حسین ببی
دایره
اشعار
ببار اي بارون ببار با دلم به هواي زلف يار
به سرخي لباي سرخ يار
به ياد عاشقاي اين ديار
به داد عاشقاي بي مزار اي بارون
دادو بيداد از اين روز گار
ماهو دادن به شبهاي تار اين بارون
ببار اين ابر بهار با دلم به هواي زلف يار
داد و بيداد از اين روز گار
ماهو دان به شبهاي تار اي بارون
ببار اي بارو ن ببار
با دلم گريه کن خون ببار به سرخي لباي سرخ يار
به يار عاشقاي اين ديار
به داد عاشقاي بي مزار اي بارون
محمد علی معلم
تو که نازنــده بـالا دلـربایـــی تو که بی سرمه چشمون سرمه سایی
تو که مشکین دو گیسو در غفایی به مو گویــی که سرگـردون چرایـی
باباطاهر
بمیرم تا تو چـشـم تر نبـیـنی شـــــرار آه پــــــر آذر نبــینی
چنان از اتش عشقت بسوزم که از مو رنگ خاکستر نبینی
باباطاهر
دلم دردی که دارد با که گوید گنه خود کرده تاوان از که جوید
دریغا نیست همدردی موافق که بر بخت بدم خوش خوش ببوید
عطار
سیه بختم که بختم واژگون بی سیه روزم که روزم تیره گون بی
شدم محنت کش کوی محبت زدست دل که یا رب غرق خون بی
باباطاهر
ز عشقت سوختم ای جان کجایی بماندم بی سر و سـامـان کـجایـی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی نه در جان نه برون از جان کجایی
عطار
لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من
بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل جان و دل من تویی ای دل و ای جان من
چون گهر اشک من راه نظر چست بست چون نگرد در رخت دیدهی گریان من
هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من
شد دل بیچاره خون، چارهی دل هم تو ساز زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من
گر تو نگیریم دست کار من از دست شد زانکه ندارد کران، وادی هجران من
هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را بو که به پایان رسد راه بیابان من
هست دل عاشقت منتظر یک نظر تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من
تو دل عطار را سوختهی خویشدار زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من
عطار
اي عاشقان، اي عاشقان پيمانه ها پر خون كنيد از خون دل، چون لاله ها رخساره ها گلگون كنيد
آمد يكي آتش سوار، بيرون جهيد از اين حصار تا بر دمد خورشيد نو، شب را ز خود بيرون كنيد
آن يوسف چون ماه را ز چاه غم بيرون كشيد در كلبه احزان چرا اين ناله محزون كنيد
از چشم ما آيينه اي در پيش آن مه رو نهيد آن فتنه فتانه را بر خويشتن مفتون كنيد
ديوانه چون طغيان كند، زنجير و زندان بشكند از زلف ليلي حلقه اي در گردن مجنون كنيد
ديدم به خواب نيمه شب، خورشيد و مه را لب به لب تعبير اين خواب عجب، اي صبح خيزان، چون كنيد؟
نوري براي دوستان، دودي به چشم دوستان من دل بر آتش مي نهم، اين همه را افزون كنيد
زير تخت و تاج سرنگون، تا كي رود سيلاب خون؟ اين تخت را ويران كنيد، اين تاج را وارون كنيد
چندين كه از خُم در سبو، خون در دل ما مي رود اي شاهدان بزم كين، پيمانه ها پر خون كنيد
ه.ا.سایه
وبلاگ چشمه نوش "فرهاد زینلی"
گر به تو افتدم نظر
چهره به چهره رو برو
شرح دهم غم تو را
نكته به نكته مو به مو
ساقي باقي از وفا
باده بده سبو سبو
مطرب خوش نواي را
تازه به تازه گو بگو
در پي ديدن رخت
همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در
كوچه به كوچه كوه به كو
مي رود از فراق تو
خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله يم به يم
چشمه به چشمه جو به جو
ترانه سرا غزل :قره العين
تنظيم کننده : استاد محمد رضا لطفي
ندانمت به حقيقت که در جهان به که مانی
جهان و هرچه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خويشتن آيند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگيری ز خويشتن برهانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو مي روی به سلامت سلام ما برسانی
تو پرده پيش گرفتی و ز اشتياق جمالت
ز پرده ها بدر افتاد رازهای نهانی
مرا مپرس که چونی , به هر صفت که تو خواهی
مرا مگو که چه نامی , به هر لقب که تو خوانی
بر آتش تو نشستيم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتش بنشانی
سعدی
سه تار : استاد محمد رضا لطفي
ني : عبد النقي افشار نيا
تنبک : همايون شجريان
دستگاه : شور
ساز و آواز - غزل :حضرت حافظ
درآمد اول شور
مرا مي بيني و هر دم زيادت مي کني دردم
ترا مي بينم و ميلم زيادت مي شود هر دم
درآمد دوم شور
به سامانم نمي پرسي نمي دانم چه سر داري
به درمانم نمي کوشي نمي داني مگر دردم
نه راه است ايکه بگذاري مرا بر خاک و بگريزي
گذاري آ و بازم پرس که تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردي بگيرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم مي دمي تا کي
دمار از من برآوردي نمي گويي برآوردم
تکرار : به سامانم ............
تصنيف پرند شوشتري آهنگ قديمي
دوزلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو که با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابُم
پرند شوشتري ز گل نازکتري
نديده بودم حالا ديدم
اگر مستم من از عشق تو مستم
ماه من که از عشق تو مستم
بيا بنشين که دل بردي ز دستم
ماه من که دل بردي ز دستم
تو که با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابُم
پرند شوشتري ز گل نازکتري
نديده بودم حالا ديدم
ساز و آواز - غزل : حضرت حافظ
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر چه گويد جاي هيچ اکراه نيست
بنده پير خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ور نه تشريف تو بر بالاي کس کوتاه نيست
اين چه استغناست يا رب وين چه قادر حکمتست
کاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
چيست اين سقف بلند ساده ي بسيار نقش
زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
تکرار : هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ور نه تشريف تو بر بالاي کس کوتاه نيست 2
تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست
تصنيف نگار آهنگ قديمي
سلمک - قرچه
هر چه کُني بکُن مَکُن ترک من اي نگار من
هر چه بَري بِبَر مبَر سنگدلي به کار من
هر چه بُري بِبُر مَبُر رشته الفت مرا
هرچه کَني بکَن مَکَن خانه ي اختيار من
هر چه رَوي بُرو مَرو راه خلاف دوستي
هر چه زَني بِزَن مَزَن طعنه به روزگار من
ساز و آواز غزل : حضرت حافظ
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
تا درخت دوستي کي بر دهد
حاليا رفتيم و تخمي کاشتيم
گفتگو آيين درويشي نبود
ورنه با تو ماجراها داشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما ندانستيم و صلح انگاشتيم
نکته ها رفت و شکايت کس نکرد
جانب حرمت فرو نگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر کسي نگماشتيم
تصنيف چشم مست آهنگ قديمي
به تيغم گر زني2 دستت نگيرم ماه من اي سرو بلند بالا رويت را به ما بنما
وگر تيرم زني 2 منت پذيرم ماه من اي سرو بلند بالا رويت را به ما بنما
بنازم چشم مستت را نبينم من شکستت را
چو مستم کرده اي مستورُ منشين ماه من اي سرو بلند بالا رويت را به ما بنما
چو نوشم داده اي زَهرم منوشان ماه من اي سرو بلند بالا رويت را به ما بنما
بنازم چشم مستت را نبينم من شکستت را
تصنيف ضربي پاي لنگ آهنگ قديمي
هاي هاي دل تنگ من 2
پيش دوست شده ننگ من 2
ره کجاست جانم ره کجاست پاي لنگ من
ره کجاست ره کجاست پاي لنگ من
هاي هاي دل تنگ من 2
پيش دوست شده ننگ من 2
ره کجاست جانم ره کجاست پاي لنگ من
ره کجاست ره کجاست پاي لنگ من
شعر :محمد تقي ملك الشعراي بهار
آهنگ :درويش خان
دستگاه :شور
___________________________
به شب وصلت جانا ديوانه شدم
به شمع رويت جانا پروانه شدم
به مه روي تو من جانا حيران و ماتم
ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم
به حال من نگر دلبر دلبر
زار و نزارم جانا زار و نزارم
شيداي توام تاج سرم بيا به سرم
رسواي تو ام چشم ترم بنشين به برم
عاشقم كردي جانا دلم را بردي
به زلف سر كجت دلبر دلبر
گم شده دلم جانا گم شده دلم
به ماه عارضت دلبر دلبر
حل كن مشكلم جانا حل كن مشكلم
به شب وصلت جانا ديوانه شدم
به شمع رويت جانا پروانه شدم
به مه روي تو من جانا حيران و ماتم
ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم
به ماه عارضت دلبر دلبر
حل كن مشكلم جانا حل كن مشكلم
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نسیت
ز مهر او چه می پرسی؟ در او همت چه می بندی؟
همایی چون تو عالی قدر حرض استخوان تا کی؟
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
حافظ
هر لحظه در برم دل از انديشه خون است
تا منتهاي كار من از عشق چون شود
دل بر قرار نيست كه گويم نصيحتي
از راه عقل و معرفتش رهنمون شود
يار آن حريف نيست كه از در درآيدم
عشق آن حديث نيست كه از دل بيزون شود
فرهاد وارم از لب شيرين گريز نيست
ور كوه محتنم به مثل بيستون شود
ساكن نمي شود نفسي آب چشم من
سيماب طرفه نبود اگر بي سكون شود
دم در كشم از ملامت اي دوست! زينهار!
كه اين درد عاشقي به ملامت فزون شود
جز ديده هيچ دوست نديدم كه سعي كرد
تا زعفران چهره من لانه گون شود
ديوار دل به سنگ تعنت خراب گشت
رحت سراي عقل به يغما كنون شود
چون دور عارض تو بر انداخت رسم عقل
ترسم كه عشق در سعدي جنون شود
سعدي

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
حافظ
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
قد خمیده ما سهلت نماید اما بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی جام می مغانه هم با مغان توان زد
درویش را نباشد برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی کتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت خواهد دری گشودن سرها بدین تخیل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد
حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد
حافظ
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم
گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمیدانم
ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمیدانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمیدانم
به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم کنون از غایت مستی می از ساغر نمیدانم
به مسجد بتگر از بت باز میدانستم و اکنون درین خمخانهی رندان بت از بتگر نمیدانم
چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم درین دریای بی نامی دو نامآور نمیدانم
یکی را چون نمیدانم سه چون دانم که از مستی یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمیدانم
کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی من این دریای پر شور از نمک کمتر نمیدانم
دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمیدانم
عطار
من از روز ازل، ديوانه بودم
ديوانه روي تو، سرگشته کوي تو
سرخوش از باده ي، مستانه بودم
در عشق و مستي، افسانه بودم
نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موي تو، تار و پود من
بي باده مدهوشم ~ ساغر نوشم ~ ز چشمه نوش تو
مستي دهد ما را ~ گل رخسارا! ~ بهار آغوش تو
چو به ما نگري ~ غم دل ببري ~ کز باده نوشين تري
سوزم همچون گل، از سوداي دل
دل، رسواي تو، من رسواي دل
گرچه به خاک و خون ~ کشيدي مرا ~ روزي که ديدي مرا
باز آ که در شام غمم ~ صبح اميدي مرا ~ صبح اميدي مرا
» ترانه سرا : ( رهي معيري )
» آهنگساز : ( مرتضي محجوبي )
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال که دیده سیر نمیگردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
به تیغ هندی دشمن قتال مینکند چنان که دوست به شمشیر غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام میگویند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما اینست که ترک دوست بگویم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود ز سر به درنرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری به آب دیده خونین نبشته صورت حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمیشود سعدی ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال
سعدی
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمیگیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
حافظ
راز دل (پیغام اهل راز 1) - محمدرضا شجریان و گروه پایور
کنسرت دشتی (تیرماه 1358)
تصنیف: عارف قزوینی
اشعار از: هوشنگ ابتهاج (هـ.ا.سایه)
سنتور: فرامرز پايور
کمانچه: رحمت الله بدیعی
تار: هوشنگ ظریف
تنبک: محمد اسماعیلی
سرپرست گروه: استاد فرامرز پایور
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید!
نشان داغ دل ماست، لالهای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینه ی جویبار، گریه ی بید
بیا که خاک رهت لالهزار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟
چه جای من؟ که در این روزگار بیفریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید
ازین چراغ تواَم چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد، غیر دود ندید
گذشت عمر و به دل عشوه میخریم هنوز
که هست در پی شام سیاه، صبح سپید
کراست سایه در این فتنهها امید امان؟
شد آن زمان که دلی بود در پناه امید
صفای آینه خواجه بین کزین دم سرد
نشد مکدّر و بر آه عاشقان بخشید
هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطه ی ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کين داری ای چرخ، نه دين داری، نه آيين داری ای چرخ
از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان سرو خميده
در سايه ی گل، بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده
چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کين داری ای چرخ، نه دين داری، نه آيين داری ای چرخ
خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانه ی ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران
چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کين داری ای چرخ، نه دين داری، نه آيين داری ای چرخ
از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مُشتی گرت از خاک وطن هست، به سر کن
غیرت کن و اندیشه ی ایّام بتر کن
اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن
چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کين داری ای چرخ، نه دين داری، نه آيين داری ای چرخ
از دست عدو ناله ی من از سر درد است
اندیشه هر آن کس کند از مرگ، نه مرد است
جانبازی عشّاق نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست کنون، وقت نبرد است
چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کين داری ای چرخ، نه دين داری، نه آيين داری ای چرخ
عارف ز ازل تکیه بر ایّام ندادست
جز جام به کس، دست چو خیّام ندادست
دل جز به سر زلف دلآرام ندادست
صد زندگی ننگ به یک نام ندادست
چه کج رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ
سر کين داری ای چرخ، نه دين داری، نه آيين داری ای چرخ
تصنیف دشتی
شاعر و اهنگساز :عارف
گریه را به مستی بهانه کردم
شکوه ها ز دست زمانه کردم
استین چو از دیده بر گرفتم
سیل خون به دامان روانه کردم
ناله دروغین اثر ندارد
مرده بهتر زان کاو هنر ندارد
شام ما چو از پی سحر ندارد
گریه تا سحرگه من عاشقانه کردم
راز دل همان به نهفته ماند
گفتنش چو نتوان گفت نگفته ماند
فتنه بهتر یکچند خفته ماند
گنج غم بر دل خزانه کردم
باغبان چه گویم به ما چها کرد
کینه های دیرینه بر ملا کرد
دست ما ز دامان گل جدا کرد
تا به شاخ گل یکدم اشیانه کردم
بــــــهار دلـــکش
بــــــهار دلـــکش رســـــيد و دل به جــا نباشد
از آن کــــه دلــــبر دمـــــي به فکـــــر ما نباشد
در اين بـــهار اي صــــنم بيـــا و آشــــتي کــن
که جنــــگ و کــــين با مــــن حزين روا نـباشد
صبحدم بلبل، بر درخت گل، بخنده مي گفت
نازنيـــــنان را، مه جبيـــنان را، وفــــــا نباشـد
اگــــر کـــــه با اين دل حـــزين تو عـهدُ بستي
عزيز مـــــن با رقـــيب مـــن، چـــرا نشستي؟
چرا دلــــــم را عــزيـــز مـــن از کــينه خستي
بيــــا در بــرم از وفـا يک شب، اي مه نخشب
تـــازه کــــن عهـــدي کـــــــه بــــر شکـــستي
تار:استاد محمد رضا لطفي
اجرا شده در دستگاه ابوعطا
آهنگساز : درويش خان
سال آفرينش : 1294
تنظيم جديد : استاد پايور
شاعر : محمد تقي بهار
آهنگ در مايه : آواز ابوعطا
در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
حافظ
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
حافظ
آهنگ: فرامرز پايور
شعر:جواد آذر
دستگاه: سه گاه
كاست:گنبد مينا(آهنگساز :پرويز مشكاتيان)
-------------------------------------------
تا دور چشم مست او،
جاي مي از ناي سبو،
خون کرده در پيمانهها
بشنو ز ساز قصهگو،
سوز دل من مو به مو،
در پرده افسانهها
بشنو ناله درد کز دل خيزد،
شايد زين ناله خونين
اشکت بر رخ ريزد
خدا را، خدا را،
کي اين شام غم را
سحر از پي در نيايد
چه سازم، چه سازم،
صبوري ما را،
ظفر از پي بر نيايد
تا کي ناله؟
تا کي مويه؟
برخيز اي رهنشين،
گامي از کفر و دين
نه فراتر
برخيز با خيل مستان،
چو مي خاموش و جوشان
بنشين با ميپرستان،
به دور از خودفروشان
مگر از زندگاني،
مراد دل ستاني
مراد دل ستاني،
مگر از زندگاني
که گردون به افسون،
چو بستيزد
نهد از جام جم،
افسانهاي
در روزگاران
بيا خودکامگي
از سر بنه،
چون جام مي
در بزم ياران
در ده ساقي،
زان مي جامي،
تا برگيرد از من خودکامي
آواز شوشتری - بختیاری
چه خوش باشد که دلدارم تو باشی
ندیم و مونس و یارم تو باشی
دل پر درد را درمان تو سازی
شفای جان بیمارم تو باشی
اگر جمله جهانم خصم گردند
نترسم چون نگهدارم تو باشی
همی نالم چو بلبل در سحرگاه
به بوی آنکه گلزارم تو باشی
چو گوید وصف روی ماه رویی
غرض زان زلف و رخسارم تو باشی
اگر نام تو گویم ور نگویم
مرادم بگفت آنم تو باشی
از آن دل در تو بندد چون عراقی
که می خواهم که دلدارم تو باشی
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟ گره از کار فروبستهی ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من میگنجید جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی میناید وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی: از لب بدهم کام دل عراقی روزی وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی
عراقی
بیا، که بیتو به جان آمدم ز تنهایی نمانده صبر و مرا بیش ازین شکیبایی
بیا، که جان مرا بیتو نیست برگ حیات بیا، که چشم مرا بیتو نیست بینایی
بیا، که بیتو دلم راحتی نمییابد بیا، که بیتو ندارد دو دیده بینایی
اگر جهان همه زیر و زبر شود ز غمت تو را چه غم؟ که تو خو کردهای به تنهایی
حجاب روی تو هم روی توست در همه حال نهانی از همه عالم ز بسکه پیدایی
عروس حسن تو را هیچ درنمییابد به گاه جلوه، مگر دیدهی تماشایی
ز بس که بر سر کوی تو نالهها کردم بسوخت بر من مسکین دل تماشایی
ندیده روی تو، از عشق عالمی مرده یکی نماند، اگر خود جمال بنمایی
ز چهره پرده برانداز، تا سر اندازی روان فشاند بر روی تو ز شیدایی
به پرده در چه نشینی؟ چه باشد ار نفسی به پرسش دل بیچارهای برون آیی!
نظر کنی به دل خستهی شکسته دلی مگر که رحمتت آید، برو ببخشایی
دل عراقی بیچاره آرزومند است امید بسته که: تا کی نقاب بگشایی؟
عراقی
دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی که در وی خوشدلی را نیست جایی
دل مسکین چرا غمگین نباشد؟ که در عالم نیابد دلربایی
تن مهجور چون رنجور نبود؟ چه تاب کوه دارد رشته تایی؟
چگونه غرق خونابه نباشم؟ که دستم مینگیرد آشنایی
بمیرد دل چو دلداری نبیند بکاهد جان چون نبود جان فزایی
بنالم بلبلآسا چون نیابم ز باغ دلبران بوی وفایی
فتادم باز در وادی خون خوار نمیبینم رهی را رهنمایی
نه دل را در تحیر پای بندی نه جان را جز تمنی دلگشایی
درین وادی فرو شد کاروانها که کس نشنید آواز درایی
درین ره هر نفس صد خون بریزد نیارد خواستن کس خونبهایی
دل من چشم میدارد کزین ره بیابد بهر چشمش توتیایی
روانم نیز در بسته است همت که بگشاید در راحت سرایی
تنم هم گوش میدارد کزین در به گوش جانش آید مرحبایی
تمنا میکند مسکین عراقی که دریابد بقا بعد از فنایی
عراقی
بيات اصفهان
اجراي ارکستر سمفونيک
مقدمه و تصنيف جان عشاق
آهنگ مشکاتيان بر غزل حافظ
آواز غزل حافظ و دو بيتي هاي بابا طاهر
پيانو استاد جواد معروفي
هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
آگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد
شبي که ماه مراد از افق طلوع کند
بود که پرتو نوري به بام ما افتد
ملوک را چو ره خاک بوس اين در نيست
کي التفات مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم
که قطره اي ز زلالش به کام ما افتد
خيل زلف تو گفتا که جان وسيله مساز
کزين شکار فراوان به دام ما افتد
ز خاک کوي تو هر دم که دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
نگارينا دل و جانم ته داني
همه پيدا و پنهانم ته داني
نمي دونم که اين درد از که ديرم
همين دونم که درمانم ته داني
دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غمزده اي سوخته بود
رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي
جامه اي بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود مي دانست
و آتش چهره بدين کار برافروخته بود
گرچه مي گفت که زارت بکشم مي ديدم
که نهانش نظري با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل
در پيش مشعلي از چهره بر افروخته بود
کنسرت شور
بداهه خواني و بداهه نوازي
غزلهاي حافظ
آواز محمد رضا شجريان
سه تار داريوش پير نياکان
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آري به اتفاق جهان مي توان گرفت
افشاي راز خلوتيان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در دهان گرفت
مي خواست گل که دم زند از رنگ و بوي دوست
از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
زين آتش نهفته که در سينه منست
خورشيد شعله ايست که در آسمان گرفت 2
آسوده بر کنار چو پرگار مي شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
آن روز شوق ساغر مي خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارض ساقي در آن گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار مي شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
خواهم شدن به کوي مغان آستين فشان
زين فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت 2
بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند
آنکس که پخته شد مي چون ارغوان گرفت
فرصت نگر که چو فتنه در عالم اوفتاد
صوفي به جام مي زد و از غم کران گرفت
مي خور که هر که آخر کار جهان بديد
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
چندان که گفتم غم با طبيبان
درمان نکردند مسکين غريبان
آن گل که هردم در دست باديست
گو شرم بادش از عندليبان
يارب امان ده تا باز بيند
چشم محبان روي حبيبان
اي منعم آخر بر خوان وصلت
تا چند باشيم از بي نصيبان
ما درد پنهان با يار گفتيم
نتوان نهفتن درد از طبيبان
حافظ نگشتي شيداي گيتي
گر مي شنيدي پند اديبان
داریوش پیرنیاکان : تار
جمشید عندلیبی: نی
همایون شجریان: تنبک
قطعات:
پیش در آمد و چهار مضراب شور: داریوش پیرنیاکان
ساز و اواز : غزل حافظ
تصنیف سلسله مو: غزل سعدی
آهنگ: داریوش پیرنیاکان
ساز و آواز : غزل حافظ
تصنیف یاد ایام: غزل رهی معیری
آهنگ: استاد محمدرضا شجریان
آهنگ هایی از خراسان بر دو بیتی های فائز و بابا طاهر
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ ار این ماجراست
دل شده ی پایبند گردن جان در کمند
زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست؟
گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خون بهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من رواست زجر تو بر من رواست
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل ، آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان ، اشک روانی داشتم
آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ، ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاک بوس در گهی
چون غبار از شکر ، سر بر آستا نی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم ، بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین ، آسمانی دا شتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت، ورنه من
داشتم آرام ، تا آرام جا نی دا شتم
بلبل طبعم « رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا ، تا همزبانی داشت
شعر:رهی معیری
بقربون خم زلف سیاهت آی بقربون خم زلف سیاهت
صدای عارض ماننر ماهت
ببردی دین فائز را به غارت
تو شاهی خیل مزگان راسپاهت
خودم اینجا دلم در پیش دلبر.
خدایا این سفر کی میرود کی میرود سر
خدایا کن سفر اسون به فائز که بیند بار دیگر روی دلبر
تو دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری هم در سرم نیست
به جان دلبروم.به جان دلبروم که زهر دو عالم
تمنای دیگر جز دلبرم نیست
شعر:فائض دشتستانی
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود میدانست و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
حافظ
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بیغلط باشد که حافظ داد تلقینم
حافظ

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست که بر طرف سمن زارش همیگردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافردل نمیبندی نقاب زلف و میترسم که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
حافظ
ما دلشدگان خسرو شيرين پناهيم
ما كشته آن مه رخ خورشيد كلاهيم
(ما از دو جهان ، غير تو اي عشق نخواهيم )(2)
صد شور نهان با ما / تاب و تب جان با ما
در اين سر بي سامان / غم هاي جهان با ما
با ساز وني / با جام مي با ياد وي
(شوري دگر اندازيم در ميكده جان ) (2)
جمع مستان غزلخوانيم / همه مستان سراندازيم
سراندازيم سرافرازيم
خبر اين هنر ندانيم / كه هر چه مي توانيم ) (2)
غم از دلها براندازيم براندازيم
ما دلشدگان خسرو شيرين پناهيم
ما از دو جهان غير تو اي عشق نخواهيم
صد شور نهان با ما / تاب و تب جان با ما
در اين سر بي سامان / غم هاي جهان با ما
همنوازان گروه آوا:
داريوش پيرنياكان تار
جمشيد عندليبي ني
مسعود شناسا سنتور
محمد فيروزي بربط
سعيد فرجپوري كمانچه-غژك
همايون شجريان تنبك
پيش درآمد سه گاه داريوش پيرنياكان
ساز و آواز غزل: عطار
تصنيف ميدانم آهنگ شجريان
غزل: مولانا
چهارمضراب مخالف سعيد فرجپوري
ساز و آواز غزل: عطار
تصنيف: آسمان عشق آهنگ شجريان
غزل: مولانا
جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
جولانگه جلالت در کوی دل نباشد جلوه گه جمالت در چشم و جان نگنجد
سودای زلف و خالت در هر خیال ناید اندیشهی وصالت جز در گمان نگنجد
در دل چو عشقت آمد سودای جان نماند در جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد
پیغم خستگانت در کوی تو که آرد کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد
دل کز تو بوی یابد در گلستان نپوید جام کز تو رنگ گیرد خود در جهان نگنجد
آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد
بخشای بر غریبی کز عشق مینمیرد وانگه در آشیانت خود یک زمان نگنجد
جان داد دل که روزی در کوت جای یابد نشناخت او که آخر جای چنان نگنجد
آن دم که با خیالت دل را ز عشق گوید عطار اگر شود جان اندر میان نگنجد
عطار
جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد وآوازهی جمالت اندر جهان نگنجد
وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیاید وصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد
هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد
آهی که عاشقانت از حلق جان برآرند هم در زمان نیاید هم در مکان نگنجد
آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند دل در حساب ناید جان در میان نگنجد
اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی از دل اگر برآید در آسمان نگنجد
عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد
عطار
جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی
چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی
نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی
در آرزوی رویت ای آرزوی جانم دل نوحه کنان تا چند، جان نعرهزنان تا کی
بشکن به سر زلفت این بند گران از دل بر پای دل مسکین این بند گران تا کی
دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا چند خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی
ای پیر مناجاتی در میکده رو بنشین درباز دو عالم را این سود و زیان تا کی
اندر حرم معنی از کس نخرند دعوی پس خرقه بر آتش نه زین مدعیان تا کی
گر طالب دلداری از کون و مکان بگذر هست او ز مکان برتر از کون و مکان تا کی
گر عاشق دلداری ور سوختهی یاری بی نام و نشان میرو زین نام و نشان تا کی
گفتی به امید تو بارت بکشم از جان پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی
عطار همی بیند کز بار غم عشقش عمر ابدی یابد عمر گذران تا کی
عطار
زهی در کوی عشقت مسکن دل چه میخواهی ازین خون خوردن دل
چکیده خون دل بر دامن جان گرفته جان پرخون دامن دل
از آن روزی که دل دیوانهی توست به صد جان من شدم در شیون دل
منادی میکنند در شهر امروز که خون عاشقان در گردن دل
چو رسوا کرد ما را درد عشقت همی کوشم به رسوا کردن دل
چو عشقت آتشی در جان من زد برآمد دود عشق از روزن دل
زهی خال و زهی روی چو ماهت که دل هم دام جان هم ارزن دل
مکن جانا دل ما را نگهدار که آسان است بر تو بردن دل
چو گل اندر هوای روی خوبت به خون درمیکشم پیراهن دل
بیا جانا دل عطار کن شاد که نزدیک است وقت رفتن دل
عطار
تصنیف "میدانم"
شعر:حضرت مولانا
اهنگ:شجریان
به گرد دل همي گردي ، چه خواهي كرد ؟ ميدانم
چه خواهي كرد؟ دل را خون ، رخ را زرد؟ ميدان
يكي بازي برآوريد كه رخت دل همه بردي
چه خواهي بعداز اين بازي دژر آورد؟ ميدان
به حق اشك گرم من، به حق آه سرد من
كه گرمم پرس چون بيني ، كه گرم از سرد ميدانم
مرا دل سوزد و سينه ترا دامن، اين فرق است
كه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد ميدانم
به دل گويم كه چون مردان صبوري كن ، دلم گويد :
نه مردم ني زن گر از غم ز زن تا مرد ميدان
دلا چون گرد بر خيزي زهر بادي ، نمي گفتي
كه از مردي برآوردم زدريا گرد ميدانم
چنان مستم چنان مستم من امشب
كه از چنبر برون جشتم من امشب
چنان چيزي كه در خاطر نيايد
چنانستم چنانستم من امشب
بجان با آسمان عشق رفتم
بصورت كر در اين پستم من امشب
بشوي اي عقل دست خويش از من
كه در مجنون بپيوستم ما امشب
چو واگشت او پي او مي دويدم
و مي از پاي ننشستم من امشب
مولانا

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بد حالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من ازناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را ان نور نیست
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
نی حدیث راه پر خون میکند
قصه های عشق مجنون می کند
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
چون که گل رفت و گلستان در گذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
تصنیف افشاری: یعنی چه
غزل:حافظ
اهنگساز:استاد شجریان
ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه؟!
مست ازخانه برون تاخته ای یعنی چه؟!
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این همه با همه در ساخته ای یعنی چه؟!
شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای!
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه؟!
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
از میان تیغ به ما اخته ای یعنی چه؟!
اواز بیات زند
غزل:سعدی
سه تار:داریوش پیر نیاکان
نی:جمشید عندلیبی
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست
با ما مگو به جز سخن دلنشان دوست
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود
یا از دهان انکه شنید از دهان دوست
ای یار اشنا علم کاروان کجاست ؟
تا سر نهیم در قدم ساربان دوست
دردا و حسرتا که عنانم زدست رفت
دستم نمیرسد که بگیرم عنان دوست
رنجور عشق دوست چنانم که هرکه دید
رحمت کند الا دل نامهربان دوست
گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد
تسلیم از ان بنده و فرمان از ان دوست
بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در
الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
بعد از تو در دل سعدی هیچ گذر نکرد
ان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست
داریوش پیرنیاکان : سه تار
چمشید عندلیبی: نی
مرتضی اعیان:تنبک
سال اجرا: 1369 سال انتشار: 1370
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمهای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن به اسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار
حاقظ
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
حافظ
دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی که تیر چشم آن ابروکمان کرد
حافظ
داریوش پیر نیاکان : سه تار
جمشید عندلیبی: نی
مرتضی اعیان: تنبک
سال اجرا ۱۳۶۸ سال انتشار: ۱۳۷۷
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمیرود آری غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد
حافظ
ای که مهجوری عشاق روا میداری عاشقان را ز بر خویش جدا میداری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب به امیدی که در این ره به خدا میداری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن به از این دار نگاهش که مرا میداری
ساغر ما که حریفان دگر مینوشند ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود میبری و زحمت ما میداری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم از که مینالی و فریاد چرا میداری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند سعی نابرده چه امید عطا میداری
حافظ
اجرای امریکا
سال اجرا ۱۳۶۹ سال انتشار: ۱۳۷۰
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی که به دوستان یک دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی
بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی
سعدی
مرغ سحر
شعر:ملک الشعراي بهار
آهنگ :مرتضي خان ني داوود
آواز:استاد محمد رضا شجريان
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، اين قفس را
برشکن و زير و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه آزادي نوع بشر سرا
وز نفسي عرصه اين خاک توده را
پر شرر کن، پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صياد
آشيانم داده بر باد
اي خدا، اي فلک، اي طبيعت
شام تاريک ما را سحر کن
اي خدا، اي فلک، اي طبيعت
شام تاريک ما را سحر کن
نو بهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس اي آه آتشين
دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين
بيشتر کن، بيشتر کن، بيشتر کن
مرغ بي دل ، شرح هجران
مختصر مختصر کن
دستگاه ماهور
اهنگ:شجریان
سه تار:پیرنیاکان
"به سکوت سرد زمان"
هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، كز دل خونين، لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين
به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،
نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، (آه از اين دم سرديها خدايا) ۲
نه اميدی در دل من، كه كشايد مشكل من
نه فروغ روی مهی، كه فروزد محفلِ من
نه همزبان دردآگاهی، كه ناله ای خرد با آهی، (داد از اين بی درديها خدايا)۲
(نه صفايی ز دمسازی به جامِ می )۲، كه گَرد غم زدل شويد، كه بگويم راز پنهان، كه چه دردی دارم بر جان
آه از اين بی همرازی خدايا ، وای از اين بی همرازی خدايا
وه كه به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاكستر شد، يك نفس زد وهدر شد
يك نفس زد و هدر شـــــد ، روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون زد ، يــارا
دل نهم ز بی شكيبی، با فسونِ خود فريبی
چه فسون نافرجامی، به اميد بی انجامی، وای از اين افسون سازی خدايا
و ا ی ا ز اين ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا يا
شعر : جواد آذر
گروه عارف
آهنگساز و سرپرست گروه : پرویز مشکاتیان
همنوازان آواز قسمت اول : پرویز مشکاتیان - داریوش پیر نیاکان
همنوازان آواز قسمت دوم: جمشید عندلیبی - اردشیر کامکار
سال اجرا ۱۳۶۶ سال انتشار: ۱۳۶۷
از در درآمدی و من از خود به درشدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
سعدی
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت
در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد با پریشانی دل شوریده چشمم خواب داشت
کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل شحنه عشقت سرای عقل در طبطاب داشت
نقش نامت کرده دل محراب تسبیح وجود تا سحر تسبیح گویان روی در محراب داشت
دیدهام میجست و گفتندم نبینی روی دوست خود درفشان بود چشمم کاندر او سیماب داشت
ز آسمان آغاز کارم سخت شیرین مینمود کی گمان بردم که شهدآلوده زهر ناب داشت
سعدی این ره مشکل افتادست در دریای عشق اول آخر در صبوری اندکی پایاب داشت
سعدی
میبرزند ز مشرق شمع فلک زبانه ای ساقی صبوحی درده می شبانه
عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه
گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن ور تیر طعنه آید جان منش نشانه
گر می به جان دهندت بستان که پیش دانا ز آب حیات بهتر خاک شرابخانه
آن کوزه بر کفم نه کب حیات دارد هم طعم نار دارد هم رنگ ناردانه
صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه
دیوانگان نترسند از صولت قیامت بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه
صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه
سعدی
استاد محمدرضا شجریان- استاد پرویز مشکاتیان
صبح است ساقيا! قدحي پر شراب كن
دور فلك درنگ ندارد، شتاب كن...
در اين مجال به بررسي اثر دستان با آهنگسازي پرويز مشكاتيان و آواز محمدرضا شجريان مي پردازيم. به طور قطع نگاهي دوباره به آثار مشترك اين دو استاد برجسته موسيقي ايراني، خالي از فايده نمي تواند باشد.
بدون شک اگر قرار باشد یک اثر چهارگاه در تاریخ موسیقی ایران به عنوان برترین، انتخاب و معرفی گردد، این ویژگی در مورد اثر "دستان" مصداق خواهد داشت. اگرچه گروهی، ترجیع بند استادان کیانی و صدیف را نیز هم ردیف دستان می دانند، ولیکن به نظر می رسد آن اثر، جنبه آموزشی اش بیش از هر بعد دیگری به چشم آید و در اصل، شکل اجرا و اهداف متفاوت است. دوستی می گفت: شجریان و مشکاتیان با این اجرای چهارگاه، پرونده چهارگاه را برای همیشه بستند!! دستان را به نوعی اجرای چهارگاهی برای همه دوران ها می توان دانست، مگر این که در آینده اتفاق های خاصی برای موسیقی بیافتد!
اکنون آوازهاي دستان را مورد بررسي قرار مي دهيم.
سال اجرا:۱۳۶۶
اجراي گروه عارف به سرپرستي پرويز مشكاتيان
روي الف)
هم نواز آواز: پرویز مشکاتیان
غزل از سعدی:
از در درآمدی و من از خود، به در شدم گویی کز این جهان، به جهان دگر شدم
این آواز که سال ها پیش از ارایه دستان، در اثری به نام "در باغ سعدی" با گروهی به سرپرستی استاد فرامرز پایور و پیانوی استاد جواد معروفی اجرا گردیده است، این بار با آواز شجریانی اجرا شده است که دیگر، همه او را سرآمد آواز ایران می شناختند و بالطبع او، خود هم با کسب تجربه های بیشتر بر آن بوده است تا آوازی متفاوت و درخور ارایه دهد. درون مایه آواز، تفاوت چندانی با اجرای پیشین ندارد، امّا مسأله مهم آن است كه صبر و تحمّل و تأمّل در اجراي آواز، شكل متفاوت اجراي تحريرها، تلفيق مناسب شعر و موسيقي، توجه بیشتر به خود شعر و بالاخره هر آن چه كه به لطافت كار مي تواند كمك نمايد، در اجراي دوم به مراتب بيش از اجراي اوّل به چشم مي خورد كه بديهي است به دليل همان كسب تجربه اي است كه از آن ياد شد.
شايد در نگاه اوّل، اين غزل مناسب چهارگاه به چشم نيايد، امّا با دقّت بيشتر، پي مي بريم كه اتفاقاً، چهارگاه تناسب بسياري با شعر دارد؛ چرا كه حماسه "آمدن يار و چشم در چشم او دوختن و از اين جهان به جهان دگر شدن"، يك حماسه فراموش نشدني در جنگ ميان خواسته هاي نفساني و خواسته هاي روحاني است كه بالاخره آن جنبه روحاني، از ميدان جنگ پيروز بيرون مي آيد و توفيق ديدار يار را پيدا مي كند، پس آوازخوان، با شور و اشتياق به نمايندگي از شاعر، در لباس يك جنگجوي پيروز فرياد شوق و پيروزي سر مي دهد.
بيت نخست: اجرا در درآمد چهارگاه (درآمد اوّل)
از در درآمدی و من از خود، به در شدم گویی کز این جهان، به جهان دگر شدم
در اين بيت، تأكيد خواننده بر " به در شدن شاعر از خود" بيش از هر تأكيد ديگري به چشم مي خورد. تأكيد بعدي بر روي عبارت "به جهان دگر شدن" است كه در مجموع، حس و حال از خود بي خود شدن و پرواز ملكوتي حاصل از ديدار يار غايب را كه اكنون در جلوي ديدگان منتظر، حاضر شده است، به دست مي دهد.
بيت دوم: اجرا در درآمد چهارگاه (درآمد دوم)
گوشم به راه، تا كه خبر مي دهد ز دوست صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم
اگر چه در اين بيت، به دليل اين كه تأكيد بيشتر هم چنان بر روي بيت اوّل وجود دارد، تأكيد چنداني بر روي اجزا به چشم نمي خورد، امّا به نظر مي رسد تأكيد اصلي بر روي دو بخش است:يكي تركيب وصفي "گوشم به راه" و ديگري " بي خبر ماندن" از صاحب خبر.
تناقض ظاهري اين بيت با بيت قبلي از آنجا نشأت مي گيرد كه شاعر، هم مي خواهد بگويد كه يار را ديدم و هم اين كه فروتني مي كند و مي گويد: در عين حالي كه يار را ديدم، باز هم غافلم و ناآگاه! انتظار در عين غفلت! شايد اين نوع برخورد شاعر، ناخودآگاه بر روي خواننده هم تأثير گذارده بوده است تا همان شيريني ديدار يار را نسبت به تلخي غفلت شاعر، مهم تر جلوه دهد.
نكته: مسلم است كه درون شاعر و خواننده از ديد همگان پنهان است. بنابراين اين مباحث، بيشتر جنبه كلّي دارد و آموزشي و خب، براي اين كه بدانيم در اجراي يك اثر آوازي، يك خواننده خوب، مسايل زيادي را لحاظ مي كند.
بيت سوم: اجرا در گوشه مويه
گفتم ببينمش، مگرم درد اشتياق ساكن شود، بديدم و مشتاق تر شدم
بيت چهارم: اجرا در گوشه زابل
چون شبنم افتاده بودم پيش آفتاب مهرم به جان رسيد و به عيوق بر شدم
انتخاب گوشه مويه براي اين بیت، نشان از اهمیت نه تنها مقام و شعر با هم دارد، بلکه نشان می دهد که گوشه و یک بیت هم باید با هم متناسب باشند. بنابراین به همین دلیل است که می بینیم در ردیف آوازی، شعرهای خاصی برای یک گوشه خوانده می شود. "مویه" همان طور که از نام آن برمی آید، گونه ای از ناله و شکوه و شکایت است که در آن، گوینده بیش از همه چیز، از خودش می نالد و دوری از جریانی که آرزومند و مشتاق است که برای او، اتفاق بیافتد. در این بیت هم به طور دقیق، چنین اتفاقی برای شاعر به وقوع پیوسته است. بنابراین می شنویم که خواننده بر روی دو کلمه "ساکن" و "مشتاق" تأکید مضاعفی نسبت به دیگر بخش های بیت دارد. البته کلمه "ببینمش" نیز چندان بی تأکید نیست -که همان جریانی است که شاعر آرزومند آن است.-، امّا اوج تأکید بر همان دو کلمه یادشده است.
امّا برای بیت چهارم هم گوشه "زابل" انتخاب شده است. گوشه زابل به دلیل کششی که در خود شعر آن در ردیف وجود دارد، به گونه ای نتیجه اش انتظاری است که ایجاد می کند تا رویدادی که انتظار به وقوع پیوستن آن را داریم، شکل بگیرد که چنین انتظاری، صبر و متانت می طلبد. در اینجا هم شبنم، آرام آرام بر اثر تابش نور خورشید بر آن، به بخار تبدیل می شود (فنا شدن) و به اوج می رود. "آفتاب"، "مهر" و "جان" سه عنصری هستند که در این بیت بر آنها تأکید بیشتری می شود. در واقع نمی توان گفت کدام یک، مورد تأکید بیشتری هستند، امّا در ظاهر، ترتیب اهمیت بر این شکل استوار می تواند باشد: آفتاب، مهر، جان. نوری از وجود لایزال متعالی ساطع می شود، شبنم وجود انسان را بخار می کند تا محو و فنای در خود کند - فناء فی اللّه- و او را به نهایت برساند.
آن چه در این اثر، واضح جلوه می نماید دقّت خواننده در انتخاب گوشه مناسب برای هر بیت است. همین زابل را با بیت (( از در درآمدی و من از خود به در شدم )) بخوانید و گوش دهید. چه نتیجه ای می گیرید؟
بیت پنجم و ششم: اجرا در گوشه حصار (و در نهایت فرود)
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر، همه سمع و بصر شدم
در بیت پنجم، عبارت "دست ندادن" مورد تأكيد بسيار است. حتّي پيش يار رفتن و به پاي و سر شدن هم چندان مورد تأكيد نيست تا بار ديگر، خواننده هم مسير فكري شاعر را دنبال نمايد؛ چرا كه همين عمل "دست ندادن"براي انجام يك كار است كه انسان را بي خبر مي گذارد و از آن طرف هم مي بينيم كه همين شاعر، براي آن كه رفتن و گفتن يار را متوجه گردد، از پاي تا به سر، همه گوش و چشم مي شود و اين باز هم، يعني يك تناقض ديگر در شعر؛ هم سرگرداني و هم سراپا گوش دادن. اين مسأله، نشان از تلاش شاعر براي رسيدن به آگاهي به دنبال مي تواند داشته باشد. امّا خواننده هم دست ندادن را كه مورد تأكيد قرار مي دهد، گر چه "رفتن" و "گفتن"را هم با همان نگاه، دنبال مي نمايد، وليكن چنان مي گويد از "پاي تا به سر"، كه ناخوداگاه در ذهن مخاطبش، اين پرسش را به وجود مي آورد كه: "از پاي تا به سر! خب، چه؟" و وقتي "همه سمع و بصر شدن" را مي شنود، با تمام وجود درك مي كند كه آن گونه كه يار مي رود، او هم بايد همان مسير را دنبال كند و آن گونه كه حرف مي زند، وي بايد گوش نمايد.

بيت هفتم: اجرا در گوشه پهلوي
من، چشم از او چگونه توانم نگاه داشت كاوّل نظر، به ديدن او، ديده ور شدم
در اين بيت، كشش "من" و تأكيد بر "چگونه توانستن"، آن قدر از سوي خواننده مورد توجه بوده است كه بي اختيار، با خواندنش مو بر تن شنونده سيخ مي شود! چرا؟ چون از يك طرف، اين "من" شاعر، هزاران معني براي او يا هركس ديگر مي تواند در بر داشته باشد و از سوي ديگر، "چگونه"، انتظاري را در شنونده مي تواند به وجود بياورد - هم چون بيت قبل- كه مگر چه اتفاقي قرار است بيافتد. آیا مهم تر از "ديده ور" شدن دلداده نسبت به دلدار هم وجود دارد؟ روحيه روايت گري خواننده در اين بيت، به طور كامل مشهود است. گويي خود، به نقّالي قول شاعر مي پردازد و از زبان او، صحبت مي كند.
بيت هشتم: اجرا در گوشه مخالف چهارگاه
او را خود التفات نبودش به صيد من من، خويشتن اسير كمند نظر شدم
باز هم "من" كه در اينجا در برابر "او" مورد توجه قرار گرفته است. داستان او و من هم كه در شعر پارسي، نيازمند توضيح نيست! "التفات" را هم بايد از نظر دور نداريم؛ چرا که این "من"، نيازمند توجه "او" است!
بيت نهم: اجرا در منصوري (و در نهايت فرود)
گويند: روي سرخ تو، سعدي! كه زرد كرد؟ اكسير عشق بر مسم افتاد، زر شدم
در تمام این داستان عاشقی، همين اكسير عشق بوده است كه آن را به وجود آورده است! تركيب اضافي "اكسير عشق" در تضاد با "سرخي"، نتيجه اش زردي است! همه بحث، سر همین اكسير عشق است. مگر خواننده، نسبت به اين قضيه مي تواند بي توجه باشد؟ ميزان تأكيد خواننده بر تركيب " اكسير عشق" تا چه ميزان است؟ شايد گوش دادن دوباره اثر، خيلي بهتر از اين صحبت ها باشد. لذّت دركش، در شنيدن در گوش دادن دوباره به آن است و بس.
از وبلاگ نواهای ایرانی
آهنگ ساز و نوازنده سنتور: استاد پرويز مشکاتيان
دستگاه: نوا
جان جهان دوش کجا بوده اي
ني غلطم در دل ما بوده اي
آه که من دوش چه سان بوده ام
آه که تو دوش که را بوده اي
رشک برم کاش قبا بودمي
چون که در آغوش قبا بوده اي
زهره ندارم که بگويم ترا
بي من بيچاره کجا بوده اي
آينه اي رنگ تو عکس کسيست
تو ز همه رنگ جدا بوده اي
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم در حرم
در حرم لطف خدا بوده اي
اواز سه گاه
دوبیتی بابا طاهر
نی:استاد محود موسوی
الهی اتش عشقم بجان زد
شرر زان شعله ام بر استخوان زد
چو شمعم بر فروز از اتش عشق
بر ان اتش دلم پروانه سان زد
هزاران غم به دل اندوته دیرم
به سینه اتشی افروته دیرم
به یک اه سحرگاه از دل تنگ
هزاران مدعی را سوته دیرم( فرود به نوا)
ني:محمد موسوي
سه تار :پرويز مشكاتيان
دستگاه :ماهور
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم
بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکايتي ز دهانت به گوش جان آمد
دگر نصيحت مردم حکايتست به گوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني
که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به که در صباح نيايم
که گر ز پاي درآيم به در برند به دوشم
بيا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشب
مرا به هيچ بدادي و من هنوز برآنم
که از وجود تو مويي به عالمي نفروشم
مرا بگوي که سعدي طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند مي ننيوشند
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم
در هوایت بیقرارم روز و شب سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد گاه چنگم گاه تارم روز و شب
میزنی تو زخمه و بر میرود تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو در میان این قطارم روز و شب
میکشم مستانه بارت بیخبر همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزهام تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد روز و شب را میشمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
دو بیتی:باباطاهر
بود درد مو و درمونم از دوست
بود وصل مو و هجرونم از دوست
اگه قصابم از تن واکره پوست
جدا هرگز نگرده جونم از دوست
خوشا انون که سودای تو دیرن
که سر پیوسته در پای تو دیرن
به دل دیرم تمنای کسانی
که اندر دل تمنای تو دیرن
گلی که خم(خودم)بدادم پیچ و تابش
به اب دیدگونم دادم ابش
به در گاه الهی کی روا بی
گل از مو دیگری گیره گلابش
خداوندا مو بیزارم از این دل
شو و روزان در ازارم از این دل
ز بس نالیدم از نالیدنم تنگ
زمو بستون که بیزارم از این دل
ضربی ماهور
غزل حافظ
دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد اشکارا
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه بر خیز
شاید که باز بینیم دیدار اشنا را
تصنیف عشق تو
کلام و موسیقی:شیدا
عشق تو اتش جانا زد بر دل من
بر باد غم داد اخر اب و گل من
روی تو چون دیده دل بهتر ز لیلی
شد بند زنجیر دام مجنون دل من
وصل تو مشکل مشکل جان دادن اسان
یارب کن اسان اسان این مشکل من
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي
خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي
دل كه آيينه صافي است غباري دارد
وز خدا مي طلبم صحبت روشن رايي
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي
كشتي باده بياور كه مرا بي رخ دوست
گشته هر گوشه چشم از غم دل دريايي
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي
خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي
دل كه آيينه صافي است غباري دارد
وز خدا مي طلبم صحبت روشن رايي
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي
زين دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانهاش باید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
دلم رمیده شد و غافلم من درویش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر میپزد هیهات چههاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را که موج میزندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم چرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش
تصنیف قدیمی همایون
غزل:سعدی
تار:استاد بیکجه خوانی
تنبک:جمشید محبی
انکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش
هر چه کند به شاهدی کس نکند ملامتش
باغ تفرج است و بس میوه نمی دهد به کس
جز به نظر نمی رسد سیب در خت قامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کانچه گناه او بود من بکشم غرامتش!
ترانه یاد باد
دستگاه همایون
اهنگساز:پرویز مشکاتیان
با همکاری گروه عارف و شیدا
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد ان روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شاد خواران یاد باد
گر چه یاران غافلند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند وبلا
کوشش ان حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است از چشمم روان
زنده رود و باغ کاران یاد باد

در سال 1282 شمسی خداوند پسری به شیخ اسماعیل واعظ اصفهانی که به تاج الواعظین معروف بودند فرزندی عطا کردکه نامش را جلال گذاشت.شیخ اسماعیل پدر جلال علاوه بر منبر گرم و گیرایی که داشت از حنجره یی داودی و صدای دلنشین نیز برخوردار بود و طبق مرسوم زمان بر اثر حشر و نشر با مردم اهل ذوق زمانش با گوشه ها و ردیف های آوازی ایران نیز آشنایی پیدا کرده بود.جلال فرزند شیخ اسماعیل هم ،صدا و حنجره را از پدرش به ارث برده بود واین موضوع را اهل خانواده همه می دانستند ولی جلال به احترام پدر هرگز جلوی او دهان باز نکرده بودو پدر از صدای خوش فرزندش خبری نداشت.عاقبت زمان مدرسه رفتن جلال رسید . پدر او را به مدرسه ((علیه)) سپرد.این مدرسه در بازارچه رحیم خان در نزدیک مسجد رحیم خان واقع بود و با منزلشان فاصله ای نداشت.در مدرسه به خاطر صوت خوشی که جلال داشت مکبری و موذنی و قرائت قرآن را به او واگذار کرده بودند.یک روز عصر وقتی جلال 9 ساله از مدرسه برمی گشت.با خود اندک اندک زمزمه میکرد و این زمزمه تا نزدیک در منزل ادامه داشت.غافل از اینکه پدر بر خلاف معمول وامروز در منزل است و صدای او را شنیده.وقتی جلال پایش را از هشتی به داخل حیاط گذاشت پدرش او را صدا کرد .رنگ از روی جلال پرید و به لکنت افتاد .در این هنگام پدر با چهره ای گشاده و ملاطفت آمیز به فرزند گفت:جان پدر. تو صدایت خوب است و قشنگ آواز می خوانی ومن صدایت را شنیدم ؛حالا کمی برای من بخوان.وقتی جلال با صدای لرزان اندکی خواند ،پدر دستی به سرش کشید و بوسه ای از مهر بر پیشانیش زد و گفت:برای آواز خواندن تنها صدای خوب کافی نیست تو باید تعلیم ببینی.
آن روز ها به جلال چون فرزند شیخ اسماعیل تاج الواعظین بود ((تاج زاده)) میگفتند.جلال تاج زاده از 9 سالگی تعلیم آواز را شروع کرد.ابتدا پیش پدرش با مقدمات و اصول ردیف ها آشنا شد و سپس پدر او را به مرحوم آسید عبد الرحیم اصفهانی استاد مسلم آواز آن زمان سپرد و تاج مدتی نزد این استاد گوشه ها را یاد گرفت.پس از مرحوم آسید عبدالرحیم پدر تاج برای این که او را با گوشه ها ی سازی در ردیف ها آشنا کند،تاج را به خدمت شاد روان نایب اسداله نی زن معروف برد.تاج زمانی نسبتاً طولانی در خدمت نایب اسداله نکته ها و ظرایف آواز ایرانی را فرا گرفت .آخرین استادی که تاج بنا به توصیه ء پدر برای گوشه ها و ردیف ها به خدمتش رفت مرحوم شاد روان میرزا حسین خان ساعت ساز معروف به ((خضوعی))بود و تاج پس از اتمام فراگیری نزد این استاد،دیگر در آواز سر آمد شده بود و اندک اندک در محافل می خواند و اینجا و آنجا همه از صوت خوشش و تسلط او بر آواز سخن میگفتند.تاج در نوجوانی با مرحوم حسین خان اسماعیل زاده استاد معروف کمانچه آشنا میشود و اولین باری که قرار بوده به همراه ساز حسین خان آواز بخواند ،حسین خان ساز را کوک میکند و هنوز جمله اول را نزده تاج با عجله شروع به خواندن میکند.مرحوم حسین خان اسماعیل زاده با لبخندی میگوید:پسرم در خواندن اینقدر عجله نکن صبر داشته باش تا من درآمد بکنم ، بعد کمی بیشتر صبر کن چهار مضرابی هم بزنم ،وقتی مجلس سر حال آمد و خودت هم کاملاً سر ذوق آمدی آنوقت شروع کن به خواندن.آن وقت هم با طمانینه بخوان تا مردم فرصت شنیدن و لذت بردن از ریزه کاری های آوازت را داشته باشند .
تاج همیشه از آواز مرحوم آسید عبذالرحیم اصفهانی و مرحوم میرزا حسین ساعت ساز با تجلیل و گرامیداشت فراوان یاد میکرد و بخصوص می گفت:صوت داود نبی در حنجره و صدای استاد مرحوم آسید رحیم تجلی میکرد و ممکن نیست کسی دیگر بتواند مانند او به این خوبی بخواند.جز این دو نفر تاج با سعهء صدر ومناعتی که داشت و اصولان هر خوانندیی را تشویق میکرد از خوانندگان هم زمانش نیز از جمله به این استادان ارادت داشت و از آنان و آوازشان به نیکی یاد میکردای اسامی را تاج در گفتگویی که با من (استاد محمد رضا شجریان) در اردیبهشت ماه 1358 داشت بر زبان آورده و من تا آنجا که حافظه ام یاری میکند به ذکر آنها میپردازم:
آسید حسین طاهر زاده اصفهانی،سید اسماعیل خان قراب،قربان خان شاهی ،تجلی،حاج محمد علی،حبیب شاطر حاجی،شهاب (معروف به شهاب چشم دریده که شاگرد حبیب شاطر حاجی بود و گوشهءشهابی در دستگاه بیات زند (بیات ترک) به او منسوب است).بی تردید بسیاری از استادان مسلم موسیقی و نوازندگان چیره دست سازهای ایرانی با شادروان تاج ساز نواخته اند ولی تا آنجا که حافظهء من با استعانت از ذهنیات استاد حسن کسایی نوازنده چیره دست و نابعهء نی یاری میکند. نام این هنرمندان را میتوان در ردیف نام کسانی که با تاج همنوازی داشته اند ثبت کرد:
مرحوم نایب اسداله نی زن معروف، مرحوم شکری ادیب السلطنه استاد(تار)مرحوم استاد ابو الحسن صبا (سه تار سنتور و ویولون)مرحوم مرتضی محجوبی(پیانو)مرحوم رضا محجوم (ویولون)مرحوم حسین یا حقی (ویولون )مرحوم ارسلان خان درگاهی(تار و سه تار)مرحوم اکبر خان نوروزی(تار) مرحوم غلامرضا خان سارنگ(کمانچه )مرحوم شعبان خان اصفهانی(کمانچه)مرحوم علی اکبر خان شهنازی (تار)مرحوم حسین خان شهناز(تار)استاد حسن کسایی (خداوندگار نی و جانشین به حق نایب اسداله)استاد جلیل شهناز(خداوندگار تار)استاد علی تجویدی و ...
تاج بر خلاف اینکه استادان انگشت شماری داشت ،شاگردانش فراوان بودند.او در تعلیم با لطف پدرانه ای که داشت با اصرار هر کسی را که حتی دو دانگ صدا داشت تشویق به خواندن میکرد.و اغلب خودش هم محض ترغیب شاگردان جوان و تازه کار بی هیچ نازو افاده ای چند بیتی مناسب زمزمه میکرد.تاج با خضوع و خشوع فراوان تعلیم میداد و با روحییه ای که داشت اکثراً از شاگردانش به عنوان شاگرد نام نمی برد بلکه به نام دوست و رفیق یاد میکرد.شاگردان تاج فراوانند و من بیشتر آنها را ندیده و نمی شناسم ولی در این میان فقط با دو نفر آنها آشنایی پیدا کرده ام ،یکی آقای مرتضی شریف (قاضی دادگستری)از شاگردان قدیمی تاج که شیویه تاج را خوب دریافت کرده و به کار میگیرد ،حنجرهء توانایی دارد و پخته می خواند و شعر را به جا به کار آواز می گیرد.یکی هم که بیش از همه و تا آخرین روزهای زندگی،با تاج و در خدمت او بود؛آقای اصغر شاهزیدی خواننده خوب آواز اصفهان که خود به تعلیم آواز هنر جویان مشغول است و در یکی از آزمون های باربد نیز رتبه اول شده است.عده زیادی هم غیر مستقیم شاگرد تاج بودند،این عده از روی صفحات و نوار های تاج با سبک آواز او آشنا میشوند و روش او را ادامه میدهند که در این میان میتوان به خواننده خوش صدای معاصر آقای حسین خواجه امیری (معروف به ایرج) اشاره کرد.خود من (استاد محمد رضا شجریان)نیز مقداری روش جمله بندی و ترکیب بندی در تحریر را از سبک آواز خوانی تاج به کار گرفته ام.بار ها و بار ها در محضرش بوده ام.هم از آوازش و هم از ارشادشان فیض فراوان برده ام.
آخرین باری که در محضر این هنرمند بزرگوار بودم ،چهاردهم آبان 1360 درست یک ماه قبل از درگذشت ایشان به اتفاق استاد حسن کسایی و آقای محمد موسوی (نوازنده نی و شاگرد حسن کسایی)آقای پرویز مشکاتیان (نوازنده سنتور) آقای ناصر فرهنگ فر مهر،آقای منوچهر غیوری (شاگرد وفادار کسایی )شاطر رمضان و چند تن دیگر از هنر دوستان تهرانی و اصفهانی کلبه محقر مرا به قدوم شریف خود آراسته بودند .در آن روز کسایی برای شادروان تاج که خیلی افسرده به نظر می رسید با نی ،دشتی در آمد کرد و تاج با غزلی از سعدی به این مطلع:
تاجم نمی فرستی تیغم به سر مزن مرهم نمی گذاری زخمم دگر مزن
آوازی با نهایت قدرت تاثیر خواند که در حقیقتعقده گشایی دا آزردگی هایش بود .پس از فرود آواز ایشان تکلیف کردند که چیزی بخوانم من هم اطاعت امر استاد کرده چند بیتی خواندم که طبق معمول مورد ستایش و لطف پدرانه ایشان قرار گرفتم.شادروان تاج مردی بود سلیم النفس و با مناعت طبع هرگز در طول مدت زندگی اش به خاطر مال دنیا و مسائل مادی به کسی کرنش نکرد و به این خاطر مدح کسی را نگفت .و از همه تعریف و تمجید میکردو همه را با نام خیر یاد میکرد ،شاید کسی به خاطر نداشته باشد که او حتی یک بار از کسی گلایه کند و یا از کسی بد بگوید او حتی اگر از کسی رنجشی میدید و خاطرش آزرده میشد،این رنج و آزردگی را با سکوت بزرگوارانه ای تحمل میکرد.تاج از استادانش با احترام فراوانی یاد میکرد . با دوستانش با مهربانی و عطوفت رفتار میکرد و حتی تا آخرین روز های عمرش به اغلب دوستانش سرکشی و احوال پرسی میکرد .او با شاگردانش نیز عطوف و مهربان بود و مانند پدری خود را موظف به غمخواری آنان می دانست.شادروان تاج در زندگی یک همسر اختیار کرد و همیشه از او به عنوان یک کدبانو ی خانه دار مهربان و دلسوز که موجب و موجد گرمی کانون خانوادگی اوست نام می برد.خداوند به تاج از این همسر شش فرزند عطا کرد ؛چهار دختر به نام های :تاجی،پروین،هما،پروانه و دو پسر به نام های :همایون و جمشید
در جلسه ي مشتركي كه صبح امروز با حضور استاد محمدرضا شجريان و مجيد مجيدي برگزار شد مجيدي پيشنهاد داد براي كمك به تسريع در پروژه باغ هنر بم، يك ngo (نهاد غير دولتي) با حضور هنرمندان برجسته كشور از هنرهاي مختلف اعم از سينما، موسيقي، تئاتر، تجسمي و ... ايجاد شود.
به گزارش خبرنگار موسيقي ايسنا، در اين نشست كه علاوه بر استاد شجريان و مجيدي، مهندس خواجه نصيري و خانم مهندس مشيري از مهندسين پروژه باغ هنر بم حضور داشتند مجيدي تاكيد كرد: اين نهاد غير دولتي متشكل از هنرمندان برجسته، بركات و ثمرات بسيار زيادي خواهد داشت و حتي اگر به فرض محال هيچ اتفاقي هم نيافتد به مردم آسيب ديده بم از نظر روحي بسيار كمك خواهد كرد.
استاد شجريان نيز در اين جلسه با اشاره به انعكاس گسترده اظهارات مجيدي در حمايت از پروژه باغ هنريم عنوان كرد: پيام شما بسيار فراگير و عالي بود و اميدواريم هنرمندان ديگر نيز در اين پروژه ما را ياري كنند.
در اين نشست، استاد محمدرضا شجريان و مهندس خواجه نصيري و مشيري توضيحاتي را درباره جزئيات پروژه باغ هنر بم براي مجيدي ارائه كردند و استاد شجريان در ادامه گفت: باغ هنر بم در آينده به يك پايگاه موسيقي تبديل خواهد شد و اساتيدي از تهران و شهرستانها در اين مركز حضور خواهند يافت و شايد روزي دانشگاه شود.
مجيدي نيز در اين جلسه عنوان كرد كه برنامه نمايش ويژهاي در بم يا كرمان با نمايش فيلم «بيد مجنون» با حضور عوامل اصلي اين فيلم پرويز پرستويي، محمود كلايي، رويا تيموريان دارد كه اين برنامه در ابتداي شهريور يا در مهرماه برگزار ميشود.به گزارش ايسنا، بيد مجنون كه از روز چهارشنبه بر پرده سينماها ميرود به عنوان بهترين فيلم تماشاگران جشنواره شناخته شد.
مجيدي همچنين تاكيد كرد:ما سعي ميكنيم تا حد امكان خانه سينما را نيز درگير اين موضوع كنيم و با حضور فيلمسازان و بازيگران مطرح سينماي ايران در بم يك اتفاق جدي در اين زمينه روي دهد.
مجيدي در ادامه به استاد شجريان گفت: ما كاملا در اختيار شما هستيم و حضور شما همه چيز را زيبا ميكند.
استاد شجريان در ادامه با اشاره به اينكه بايد يادمان باشد كه مردم بيش از نياز به تعمير خانههايشان به تعمير روحيه نياز دارند گفت: در ديداري كه با برخي مسوولان داشتم آنها ميگفتند برخي از مردم به ما (مسوولان) اعتماد ندارند ولي به شما هنرمندان به شدت اعتماد دارند.
« گفتني است در حاليکه هنرمنداني از حوزه هاي ديگر و همچنين انجمن هنرمندان دوستدار ميراث فرهنگي (ميراث هنر) نيز حمايت خود از اين حرکت را آغاز کرده اند به دليل آنکه پروژه باغ هنر بم نزديك به «دو و نيم ميليارد تومان» هزينه نياز دارد كه تاكنون تنها 300 ميليون تومان از آن فراهم و خرج شده است، حضور و کمک دولت و نهادهاي مربوطه در کنار هنرمندان، جهت تامين هزينه ساخت اين پروژه از جمله مهمترين راهکارهايي است که مي تواند هنرمندان را به مشارکت هرچه بيشتر در حرکت هاي اينگونه فرهنگي و ايفاي نقش اجتماعي خود اميدوار و دلگرم نمايد».
مجيدي در ادامه نشست گفت: من با توجه به شناختي كه از هنرمندان دارم مثلا ميدانم آقاي آغداشلو از اين حركت به شدت استقبال ميكنند يا هنرمندي مثل مرتضي مميز كه متاسفانه در شرايط جسمي خوبي به سر نميبرند در اين زمينه حتما كمك خواهند كرد.
استاد شجريان نيز گفت: اقدامات خود جوش هنرمندان براي احياء بم و بازي سازي روحيه مردم، باعث ميشود كه دولت نيز مجبور شود براي اينكه از هنرمندان عقب نيافتد اقدامات خود را سرعت بخشد.
كارگردان فيلمهاي بچههاي آسمان و رنگ خدا نيز با اشاره به اينكه هر حركتي اگر با نيت صحيح انجام شود خداوند خودش ياري رسان خواهد بود گفت: قطعات اين پروژه كه با خلوص نيت آقاي شجريان شروع شده، مسير موفقيت آميزي را طي خواهد كرد.
در اين جلسه همچنين تشكيل يك گردهمايي بزرگ با حضور هنرمندان مطرح هنر و ادبيات كشور در زمان سالگرد واقعه بم پيشنهاد شد.
برنامه تلویزیونی "آوای ایرانی" پس از وقفه ای چند ماهه، با پخش آوازهای قوامی، بنان، خوانساری و استاد شجریان آغاز می شود.
دوره جدید برنامه تلویزیونی " آوای ایرانی " از اول شهریورماه امسال آغاز می شود. این برنامه که چندی پیش اولین دوره خود را سپری کرد، در این دوره رویکردی جدید را در پیش می گیرد.
دوره گذشته این برنامه، بیشتر حول محور آوازهای استاد شجریان می گشت، اما در این دوره روی موسیقی و آوازهای قوامی، بنان، خوانساری و شجریان کار می شود. معرفی این آثار را " داریوش پیرنیاکان " به عهده دارد.
محمدرضا جعفری، تهیه کننده و کارگردان مجموعه " آوای ایرانی "، درباره سری جدید این برنامه که به زودی از شبکه چهار پخش می شود گفت : با برنامه ریزی هایی که انجام داده ایم، در دور جدید برنامه "آوای ایرانی" ، آثار فاخری از موسیقی ردیف دستگاهی ایران با صدای استادان برجسته ای چون شجریان بنان، قوامی، ادیب خوانساری و محمودی خوانساری پخش خواهد شد.
همچنین وی از بزرگداشت استادان و پیشکسوتان موسیقی در این برنامه خبرداد و گفت : برخلاف سری قبل در این برنامه ها ما از استادانی که در قید حیات هستند یادخواهیم کرد ودر آغاز به سراغ استادانی چون تجویدی، پایور، کسایی ، جلیل شهناز و... می رویم.
گفتنی است که در برنامه های قبلی آوای ایرانی آثاری از تولیدات گذشته رادیو - تلویزیون، تحت عنوان گلها و برگ سبز با صدای استاد محمدرضا شجریان همراه با صحبت های کارشناسان بویژه داریوش پیرنیاکان پخش می شد که قرار است نوار و وی سی دی آن از سوی انتشارات سروش به بازار عرضه شود.
........ همايون شجريان فرزند محمدرضا شجريان چند تصنيف برای صدا و سيما خواند، در حالی که خود محمدرضا شجريان همچنان به انتقاد از صدا و سيما ادامه می دهد، می تواند از جمله نشانه های اين تغيير باشد. ضمن آنکه در اين سازمان و در معاونت استانهای آن عبدالحسين مختاباد، خواننده ای که به تازگی از تحصيل موسيقی در انگلستان به ايران برگشته، سمت اجرايی – مديريتی مهمی را بر عهده گرفته است و در دستور کاری خود سعی دارد برنامه های تازه ای را برای توجه جدی تر به موسيقی استانها به مرحله اجرا درآورد.
......... از جمله تحولات مهم بهار ۸۳ برگزاری انتخابات هيئت مديره اصلی خانه موسيقی بود. اين نهاد موسيقايی، به رغم تمامی انتقاداتی که برخی از چهره های شاخص موسيقی ايران ( محمدرضا شجريان، محمد رضا درويشی، حسين عليزاده و هوشنگ کامکار ) بر آن وارد می کنند، بيمه حدود ۱۸۰۰ هنرمند موسيقی، همکاری با محمد رضا شجريان در جمع آوری کمک برای زلزله زدگان بم، کمک به جمع آوری پول برای ساخت باغ هنر بم، مشارکت در دور تازه فعاليت کميته موسيقی يونسکو در ايران، برگزاری جشن خانه موسيقی، برگزاری و نظارت بر آزمون از مدرسان موسيقی و نظارت بر آموزشگاههای موسيقی، برگزاری کلاسهای فوق تخصصی موسيقی سنتی به سرپرستی داريوش پير نياکان و... از جمله فعاليتهايی است که تاکنون از اين نهاد موسيقايی صادر شده است.
........ ديگر گروه معروف ايرانی گروه دستان بود که پس از ۷ سال کنسرت در خارج از ايران به اجرای گروه نوازی در کاخ نياوران پرداخت.
اين گروه به همراه گروه شجريان – عليزاده، کلهر-همایون و نيز گروه کامکارها ( که امسال بيستمين سال تاسيس خود را در کنسرتی بزرگ در تهران جشن گرفتند) در ميان علاقه مندان موسيقی ايرانی در کشورهای ديگر از اعتبار و منزلتی شايسته برخوردار شدند.
هنگامی که عطاء الله مهاجرانی تصدی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت خاتمی را بر عهده گرفت، تقاضای بازار برای موسيقی سنتی بسيار بالا بود.
از دو سال قبل، وقتی صدا و سيما راه اندازی جريان موسيقی پاپ را با به ميان کشيدن برخی خوانندگانی که صدايی مشابه خوانندگان موسيقی پاپ در لس آنجلس داشتند، به عهده گرفته بود و از طريق ايجاد شبکه های مختلف راديويی و تلويزيونی شبانه روز در جهت ترويج اين موسيقی می کوشيد، رقابتی جدی در گرفتن بازار توليدات موسيقی بين اين دوگونه موسيقايی آغاز شد.
در سال ۷۴ محمد رضا شجريان در نامه ای به رئيس وقت سازمان صداو سيما و در اعتراض به آنچه که وی "بی توجهی به حق مولف و مصنف اثر می ناميد" از لاريجانی خواست از پخش آثارش در صدا و سيما جلوگيری کند. اين خود فرصت و خلائی را به وجود آورد تا موسيقی پاپ بروز و ظهور بيشتری در صداو سيما يابد. ( متن کامل نامه )
موج موسيقی پاپ بازار اقتصادی موسيقی سنتی را نيز سخت تحت تاثير قرار داد و برای نخستين بار در پس از انقلاب اين آثار موسيقی پاپ بود که در صدر تقاضاهای مخاطبان قرار می گرفت.
|
وضعيت بازار موسيقی سنتی در سالهای پايانی دوره خاتمی به گونه ای شد که بخش خصوصی به جز برای آثاری که در آن خوانندگانی چون شجريان، ناظری، سراج، مختاباد، افتخاری، تعريف و گروه کامکارها می خواندند، در بقيه کارها رغبتی برای سرمايه گذاری نداشتند.
در مقابل مرکز موسيقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، که تا سال ۱۳۷۸ مرکز سرود و آهنگهای انقلابی نام داشت، با راه اندازی ارکستر ملی به رهبری فرهاد فخرالدينی سعی کرد از موسيقی جدی و سنگين ايرانی حمايت کند.
برای اين کار نيز شجريان اعلام آمادگی کرد که در آغاز به کار اين ارکستر به عنوان خواننده به مدت ۵ شب کنسرت اجرا کند. ارکستر ملی اما در تداوم کار خود و پس از اختلافاتی که بين شجريان و مسولان ارکستر به وجود آمد، و نيز به جهت بوروکراسی غير شفاف خود نتوانست بار تحولی را در موسيقی سنتی به دوش بگيرد.
موسيقی سنتی هرچه در داخل به سمت فترت و ضعف سوق داده شد، در خارج از ايران به توفيقاتی دست يافت که در تاريخ موسيقی ايران منحصر به فرد بود. نامزدی آلبوم غزل، کار مشترک کيهان کلهر، شجاعت حسين خان و نيز نامزدی آلبوم بی همگان به سر شود (کار مشترک شجريان، عليزاده، کلهر و همایون) برای جايزه گرمی و توفيق گروه دستان و گروه کامکارها دراجراهای آمريکا، اروپا و کانادا سبب شد تا موسيقی سنتی ايران در اين سالها همان موقعيتی را به دست آورد که موسيقی هند در دهه های ۶۰ تا ۸۰ در غرب به دست آورده بود.
برای خواندن متن کامل اینجا را کلیک کنید
براي شنيدن فايلهاي فوق به فلش پليير نياز داريد. اگر اين نرمافزار را نداريد: از اينجا دانلود کنيد