تبليغاتX
استاد شجریان - در سوگ على حاتمى کارگردان دلشدگان
 
شجریان‌کنسرت‌دات‌کام | کلیک کنید

مسعود بهنود:

رئيس نظميه ، آخه اين چه وضعيه؟

يعنى دارد ده سال مى شود. باورم نيست. وقتى كه على حاتمى رفت، كسى كه سى سال خاطره ام به حضورش رنگين بود، نوشتم:« بار ديگر اين ماجرا رخ داد، كسى از بزرگان ديار را تا بود قدر ندانستيم و وقتى رفت هزاران نفر به تشييع آمده بودند و چه غوغاى دكاندارى و مصادره نام و جنازه بردارى و... كه گويى در اين كار تواناتريم تا قدردانى در زمانى بايسته. حتى كسانى كه در بودن على حاتمى او را طاغوتى و صاحب دكان سمسارى و متخصص نبش قبر ماسون ها خوانده و به تجليل افتاده اند. باز مرگ پرده پوش آمده است.»
سى سال قبل از اين كه خرقه تهى كند [خودش اين تعبير را براى مردن دوست مى داشت، چند جايى به كار برده بود و هم پيرهن رها كردن] ظهر روزى جلو اداره نمايش منتظر داوود رشيدى بودم كه تازه از فرنگ برگشته بود و صحنه تئاتر به وجودش رونقى و به «در انتظار گودو» جانى گرفته بود. آن روز جوان لاغراندامى همراه با داوود از پله ها به زير آمد، كتابچه اى مثل كتابچه مشق بچه ها را در دست لوله كرده بود. گفتم مثل ده ها تن كه آن روزها هر جا رشيدى را مى ديدند نمايشنامه اى رو مى كردند، لابد جوان هم نمايشى نوشته است. چنين هم بود. رشيدى بعد از كارگردانى و بازى در «در انتظار گودو» در چشم اهل فن نشسته بود. از كوچك هاى گمنام تا بزرگانى مانند گوهرمراد، دوست داشتند كه نمايشى از آنان را اجرا كند. همين هم شد و بعد ها «ديكته و زاويه» ساخته شد. اما در آن روزگاران ناگهان، رشيدى كه همه انتظار داشتند گودويى ديگر به صحنه برد، حسن كچل آن جوان را انتخاب كرد.در شب هاى تمرين در اداره نمايش و در تالار سنگلج آن جوان كه على حاتمى باشد با ما كه جمعى بوديم جفت شده بود. رشيدى، پرويز فنى زاده و اصغرسمسارزاده. و تركيب على و پرويز چه مى كرد. يكى از همين شب ها، در كنار نرده هاى پارك شهر، دريافتم كه چه عطشى دارد به يافتن ترانه ها و متل هاى قديمى متروك. و بعد ها بود كه حافظه اش گنجينه تمام نشدنى همه اين ها شد. هر چه مى يافت را خرج همين يافتن مى كرد. تا زمانى كه مى رفت ديگر همه جا را جوريده بود، از مادربزرگ من هم نمى گذشت كه چند شبى نشست و از وى ترانه شنيد. عاشق ريتم كريم شيره اى در هنگام دست انداختن دوله ها و ممالك ها شده بود و بالاخره هم آن را آورد در سلطان صاحبقران. روزگارى برايش يك قصه نوشته بودم كه در آن صحنه اى از يك ختنه سوران دوران قاجار بود، هرگز امكان اجرايش پيش نيامد اما انگار على سطر به سطرش را حفظ كرده بود كه در خوش حال ها مى خواند با ريتم. پسرخاله .... دخترخاله...
در آن شب پشت پارك شهر، على ريتم مى يافت و پرويز زنده يادش اجرا مى كرد. على هر جا كم مى آورد، خودش مى ساخت و آن پرويز فنى زاده كه گوهر ناسفته هنر و استعداد ناب و سيال بود، همراهى اش مى كرد. به اين ترتيب بچه خيابان رى، دانشجوى هنركده، عاشق نمايش هاى ضربى، هنوز از درس و مشق مدرسه دور نشده پريد وسط صحنه هنر شهرى كه در نيمه دهه چهل، تئاتر و نمايشش هم به دنبال ادبيات و شعرش رنگ ياس و نوميدى داشت. بديهى ترين واكنش شكستى كه ده سال پس از كودتاى ۲۸ مرداد بر آرمان هاى نسلى سنگينى مى كرد، درست يا غلط همين بود. در شادترين و آهنگين ترين لحظه هاى هنر، در آن سال ها، تلخى شكست و احساس تباهى احساس مى شد. در «شهر قصه» بيژن مفيد، و در «هيچ» هاى تناولى. گرافيك زمان خنجرهاى آويخته مميز بود، تئاترش «در انتظار گودو»، ادبياتش «عزاداران بيل» ساعدى و شعرش «خنجر و درخت و خاطره» شاملو. آرى چه در ضربى هاى شهرقصه و چه در حسن  كچل، على حاتمى كسى بود كه به حال فرشته مى گريست و مى خواست شيشه عمر ديو بر زمين زند. ديوى كه خود از حسن مى خواست كه شيشه عمرش را بر زمين زند. بعد از حسن كچل، على حاتمى آشناى شهر شد. فقط مانده بود كه يكى مانند على عباسى پيدا شود و امكان پديد آورد كه خواب هاى رنگين على و آن ترانه و واگويه ها در قالب فيلم ريخته شود. كه پيدا شد. چندين فيلم آگهى تلويزيونى و بعدش سينما. على ديگر به تئاتر برنگشت اما در همين دوره بود كه تاريخ را كشف كرد. اولين نشانه اش را دارم. نسخه اى از تاريخ مشروطيت كسروى است كه خواند و خط خطى پس داد. شايد هيچ كس مانند او روزنامه خاطرات اعتماد السطنه را نبلعيده باشد. نسخه مرا تكه تكه كرد و خود نسخه اى [شايد هم نسخه هايى] ديگر خريد و باز سير نمى شد. به باورم اين عشق به گذشته و سنت بود كه على را به تاريخ وصل كرد. ادبيات و تاريخ را اما تصويرى مى ديد، دكوپاژ شده تعريف مى كرد، در همه فيلم هايى كه ساخت اين عشق هويداست. در فرهنگ توده ها مى كاويد. حتى پيش از آن كه در ساخت فيلم متبحر شود، پرداخت صحنه هاى عاطفى و مردم آشنا را بلد بود. حسن كچل، طوقى و بابا شمل مردم را به سينما كشاند. پاداش عشق خود را گرفت. اما اوجش به باور من در «سلطان صاحبقران» بود. انگار آرزويش جامه عمل پوشيده بود كه با همه كمبود امكانات و مخالفت ها كرد و كرد تا ساخته شد. و همه عمر با حسرت به ياد آورد كه آن سريال با همه آن كه صحنه هايش رنگى بود و اصيل اما سياه و سفيد گرفته شد. از نان سنگك دست مليجك مى زد به حرمسرا و پولتيك و تشريفات. الحق كه از عهده بر مى آمد. كسى كه هرگز در عمرش تشريفات را نشناخت و به مد روز كراوات نزد، ما را كه گاهى به تالار رودكى [وحدت فعلى] مى رفتيم دست مى انداخت، اما توانست صحنه هاى تشريفات و كاخ و دربار را به آن خوبى بسازد.تا يادم نرفته از طبع شوخى سازش بگويم كه همه چيز را طنز مى كرد و شوخى مى گرفت. شبى كه نتوانسته بوديم دور هم جمع شويم و ما رفته بوديم به اجراى هربرت فون كارايان در تالار رودكى، وقتى سرانجام به هم رسيديم ميهمانى را پر كرده بود از اين صحنه پردازى كه حضرات با لباس هاى رسمى و پاپيون مى روند به اپرا[ براى كوزى فان توته هم معادلى ساخته بود خنده دار] و دست مى زنند و غوغا مى كنند و خود را علاقه مند نشان مى دهند ولى وقتى بيرون مى آيند و در ماشين مى نشينند و پاپيون را باز مى كنند، دست دراز مى كنند در كاست ماشين و به ريتم «يه كارت سلاخ به دلم» حال مى كنند. سلطان صاحبقران تا آخرين لحظات براى پخش با مشكل روبه رو بود و اگر حمايت بى دريغ داوود رشيدى و پشتيبانى رئيس وقت تلويزيون آقاى قطبى نبود، ساواكى ها كار خود كرده بودند. از جمله آن كه در بررسى اش نوشته بودند كه «شاه كشى ياد مى دهد». چنين اتهامى چه مى كرد در آن روزگار بماند. آن هم براى على كه اصلاً در بند سياست نبود. بارى اگر دايى جان ناپلئون ناصر تقوايى را كنار بگذاريم بايد گفت كه «سلطان صاحبقران» تنها سريال تلويزيونى جدى بود كه سال ها بعد از آمدن تلويزيون به ايران ساخته و پخش شد. اما پخش همان و به صدا آمدن تاريخدانان مطنطن همان. گويا كسى پيش از آن جرأت نكرده بود تا در ملك آنان شوخى كند. نكته گيرى ها شروع شد. از اثبات آن كه جلسات هيات دولت در فلان كاخ برگزار نمى شد به زمان ناصرالدين شاه تا لباس ها و تكيه كلام هاى شيرينى كه على براى هر پرسوناژ ساخته بود. نقدها داشت او را منصرف مى كرد. انگار سليقه ها در حد همان نمايش هاى تاريخى محتشم و سارنگ در لاله زار مانده بود و تاب هيچ نوآورى نداشت. و چه كارى برد قانع كردن اين كه هنرمند حق تصرف دارد. مستند كه نمى سازد. و زنده بماناد فرخ غفارى كه همه نوآوران را حامى بود كه اينجا هم به مدد آمد. على با سلطان صاحبقران [ هنوز متن هاى متعددش را با خود دارم كه نشان مى دهد چقدر تغيير داد و با هر نكته و يافته اى جرقه اى ديگر زد در ذهنش]، مردمى را براى ديدن كارى جدى پاى تلويزيون كشاند وگرنه در آن دوران سريال هاى پربيننده بسيار بود. اما تنها على مى توانست مردم را به مرگ غريبانه اميركبير بگرياند و در عين حال با قاتل وى همدلى دهد، به زالو انداختن به مقعد همايونى به ريش همايونى بخندند، به تنهايى مليجك غصه بخورند و بر دلاورى ميرزا رضا كرمانى آفرين بگويند. اشرافيت خط و نشان كشيد و اشراف زادگان كار را به شكايت به دادگسترى كشاندند. اما از دل ماجرا على حاتمى تاريخ ساز سينماى ايران شد. اين شد كه سرنوشت ديگر رهايش نكرد، تا بعد از انقلاب كه «جاده ابريشم» را «هزاردستان» كرد.اما على، در همه حال همان بود كه بود. ترانه و ضرب المثلى و نقل كوچه و خيابانى برايش صدبرابر ارزش داشت و از كشف چاه نفت مهم تر بود. از همين جا به اصالت جويى رفت. اما اصالت را در عتيقه و شمعدانى و قلمتراش نمى خواست. اصالت در نگاهش وقتى بود كه مرحوم مافى برايش بحق حق نوشت. وقتى بود كه استاد شجريان براى دلشدگانش گوشه بيات ترك را با الگوى موذن زاده اردبيلى يافت. تا لحظه مرگ هم همين را مى شنيد و مى گريست.غروبى تلفن كرد تا خبر بدهد كه پرويز فنى زاده خرقه تهى كرد. دردناك بود خبر براى همه مان. و على بر اساس ترانه اى كه از زبان مادربزرگم كشف شده بود مى خواند « رئيس نظميه، آخه اين چه وضعيه» و اين طورى تاثر خود را نشان مى داد. اين ريتم را بارها با پرويز تند و در شش و چهار خوانده بودند. اما اينك به آواى حزين مى خواند. انگار رئيس نظميه در كلامش شده بود رئيس واقعى نظميه كائنات. مى گريست و مى خواند. مرگ خود نديده مى گريست. جلو خودش را در اين وقت ها نمى گرفت. آسان گريه مى كرد. حتى وقتى «سوته دلان» و «مادر» را ساخت كه از تاريخ بيرون بود و تنها قصه هاى او كه پيش از دسترسى اش به تاريخ نوشته شده و ساخته شد، باز عشق به زيبايى و اصالت صدا مى كرد. چراغ موشى، يك گفت وگوى عاشقانه دوست با دوست، ياس هاى لاى سجاده مادر، هندوانه اى در حوض، لاله اى كنار پنجدرى، رحلى كنار ارسى، قلمدانى، خط خوشى و قلمتراشى. روحش مال دوران پلاستيك و ماهواره و شلوار جين نبود. در دهان قهرمانانش هم شعر مى گذاشت. حالا مليجك بودند يا شاه شهيد، ستارخان و يا عضو محترم كميته مجازات، شعبون و يا كپى بردارى اش از فرمانفرما. آنقدر در اين كار پاى فشرد كه امضايش شد مهر استاندارد اصيل سازى در سينماى ايران. به ياد مى آورم شبى با داوود رشيدى و احترام خانم _ هنوز نه ليلى رشيدى متولد بود و نه ليلاى حاتمى _ كه آرش درآمده بود با «صداى پاى آب» سهراب، پرويز نورى منتقد سينما و ثرى خانم هم حاضر. شعر سهراب را خواندم، على چمباتمه زده بود در تمام مدت پلك نزد. انگار داشت قطارى را كه خالى مى رفت، پاسبان هايى را كه شاعر شده بودند. پدرش را كه تار مى زد. و خودش را كه وقتى تب مى كرد به ستارگان نزديك مى شد، همه را مى ديد. فردايش تلفن كرد كه برويم به ديدار سهراب. مى خواست اجازه بگيرد و صداى پاى آب را فيلم كند. از جنس خواب هاى خودش بود شعر سهراب. بارى، على حاتمى وقتى كه رفت، دنياى خود را به شكلى كه مى خواست درآورده بود. همچون «مادر» همه كارهايش را كرده. شكر و زعفران حلوا را گذاشت، نماز آخر را خواند، دور و برى ها را خواست با هم آشتى دهد، با سينما آشتى داد. زرى را عزت الدوله كرد در مرگ امير سياهپوش، ليلا ثمره عمرش را ليلاى دلشدگان كرد و در غم فراق خود گريان گذاشت و رفت. فرداى خرقه تهى كردنش همان روزنامه كه بارها دشنامش داده بود وقتى تيتر زد «كارگردان نامدار سينماى ايران درگذشت»، به رندى اش پى بردم. مگر نه آن كه چند سالى بود در معناى «رند» خيره مانده بود. هر چه و هر كجا از «رند» چيزى نوشته بود جمع مى كرد. آنقدر خواند تا رند شد. مگر نه كه در ميان هزاران تن كه جلو تالار وحدت براى بدرقه او گرد آمده بودند، دشمنانش در صف نخست بودند. اما خودش تا آن جا كه مى دانم دعاگوى آقاى انوار بود و احمد پورنجاتى و آقاى جلالى كه در ديار غربت وقت معالجه همدلى نشان داده بودند. وقتى رفت به عتاب نوشتم « هيچ كس را تا زنده است ارج نمى نهيم. صدا و سيمايى كه حالا سنگ تمام گذاشته و وسط برنامه ها نام و ياد او مى آورد، همين اواخر كه پزشكان از جان على دست شسته بودند جشنواره سينما برپا كرد و حتى نام او نياورد. على محتضر كه سازنده شهرك سينمايى و سريال هاى جاندار و آبروساز براى تلويزيون بود. سازنده «هزار دستان» و «قصه هاى مثنوى» و «سلطان صاحبقران». مى شد صحنه اى مانند اسكار ۱۹۹۱ درست كرد كه ساتيا جيت راى را در بستر مرگ به روى پرده بزرگ كردند تا پيامى بفرستد، با جمع همكارانش وداعى بگويد. مى توانستند لبخند بر لب هاى دعاگوى على را نشان دهند و هم خوراكى براى روزهاى بعد خود فراهم آورند. اما همه را گذاشتند براى تشييع جنازه اش.» افسوسا و دريغا كه على حاتمى زمانى رفت كه صدها فكر و طرح داشت، «جهان پهلوان» را تنها تا جوانى تختى پيش برده بود. جز آن كه در دفترچه مشقش سه ملكه برفى و آخرين پيامبر را هم نوشته بود. صدها ترانه و نكته و ظريفه تازه يافته بود كه بايد زمانى تصوير مى شد. تازه داشت دروازه هاى ورود به بازار جهانى را پيدا مى كرد. قصد نداشت و نمى توانست از پنجره فستيوال ها و جشنواره ها وارد شود، اما راه ديگر داشت. حيف شد. وقتى در آن ازدحام جمعيت و سينه زنان جنازه وى را ربوده از دست زرى و ليلا به گور مى نهادند. بگذريم، خلاصه اش اين كه على حاتمى بزرگ بود و از اهالى امروز بود و با عشق و سنت و اصالت پيوند داشت. يك هفته اى قبل از آن كه خرقه تهى كند، ديدمش و ديدم نگاهش خيره مى ماند روى اشيا و چهره ها، دانستم ديگر اميدى نيست. شب كلاه سپيدش به سر، بى هيچ شباهتى به آن جوان تيزچشم سى سال قبلش. تكيده جان كه انگار نه خونى داشت و نه ديگر جانى. تن رها كرده، به نظر راضى مى آمد. آمد حرفى بزند نزد. سعى كردم بخوانم برايش «رئيس نظميه، آخه اين چه وضعيه.»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/20ساعت 17:33  توسط فرشید احمدی  |   |  پست ميل [ بازديد]
آمار بازديدکنندگان




استاد شجريان در ويکي پديا

فارسي
English
Polski

Baznegar


جهت اضافه کردن لينک خود ابتدا بايد لينک اين وبلاگ را تحت عنوان "وبلاگ استاد شجريان" در وبلاگ خود قرار دهيد
نظرخواهي

درحال حاظر هيچ نظر سنجي وجود ندارد

خبرنامه





Powered by WebGozar


آواها از وبلاگ ملکوت

فقط مي توانيد بشنويد.امکان دانلود نيست

  براي شنيدن فايل‌هاي فوق به فلش پلي‌ير نياز داريد. اگر اين نرم‌افزار را نداريد: از اينجا دانلود کنيد

معرفي اشعار و آثار


همکاران اين بخش

جستجو

Google




در كل اينترنت
در وبلاگ استاد شجريان

زندگینامه

تولدم روز اول مهر ماه سال یکهزارو سیصد و نوزده خورشیدی در مشهد است، در خانواده ای که پدر بزرگم (علی اکبر) صدای بسیار رسایی داشته و به زیبایی آواز می خوانده است. او از مالکین بزرگ مشهد بود و از خواندن در جمع پرهیز داشته ، گاه برای دوستان سرشناسی که به دیدارش می آمده اند می خوانده است. پدرم مهدی از صدای پر طنین و رسا برخوردار بود و در جوانی آواز خواندن را شروع می کند ولی خیلی زود در محیط بسته و سنتی به قرائت قرآن رو آورده و تا آخر عمر بر همان عقیده باقی ماند و آواز را رها کرد و در قرائت قرآن جایگاه خاصی در مشهد پیدا نمود و شاگردان زیادی برای تلاوت قرآن قرآن تربیت کردکه از جمله خود اینجانب است. تمام وقت من از شش سالگی به خواندن قرآن با صدای خوش می گذشت . در دوازده سالگی شهره ی خاص و عام بودم و در مجامع بزرگ مذهبی و یا سیاسی آن موقع تلاوت اول برنامه با من بود. به علت توانایی در تلاوت قرآن با صدای خوش، چشم و چراغ همه اعضاء و دانش آموزان مدرسه و مردم بودم. در سال چهارم دبیرستان بر خلاف خواسته ام به دانشسرای مقدماتی رفتم و راه معلمی پیش گرفتم و از بیست سالگی به معلمی در دهات خراسان پرداختم. یک سال بعد ازدواج کردم با دختری که او هم معلم دبستان بود. همسرم خیلی با من همراه بود و با کمک او بر مشکلات مالی یک زندگی بسیار محقر پیروز شدیم. از نوجوانی برای فراگیری گوشه های آوازی به هر دری می زدم و از هر کسی که شمه ای اطلاع داشت سئوال می کردم. به ندرت دسترسی به رادیو پیدا می کردم تا موسیقی دلخواهم را بشنوم آن هم زمانش کوتاه بود و حاصلی نداشت ، تا اینکه در محیط شبانه روزی دانشسرا میسر شد "برنامه گلها" و برنامه "ساز تنها" را بشنوم و تمریناتم را شروع کنم . کمی بعد دبیر موسیقی مان آقای جوان نیز راهنمایی و کمک کردند. بیشترین تمرینات سازنده در دوران معلمی در خارج شهر بود که فراغتی داشتم و اغلب به کوه و صحرا می دم و تکنیک و متد را با سلیقه ی خودم تجربه و تمرین می کردم و صداهای گوناگون و تحریرها و چهچه ها را دستور کار خود قرار داده بودم.دوستم همکلاسیم (ابولحسن کریمی) از ابتدای کار معلمی سنتوری با خود آورده بود که بنوازد ، ترغیب شده مضراب دستم بگیرم و ببینم می شود زد ، بعد دیدم عجب کار مشکلی است تا دمدمه های صبح نشستم و ان قدر تمرین کردم تا توانستم آهنگی را دست و پا شکسته اجرا کنم و از آن به بعد سنتور شد یار غار من. چندی بعد صدای سنتور جلال اخباری را از رادیو مشهد شنیدم و خوشم امد ، پیدایش کردم و با هم دوست شدیم . سازی می زد و من هم می خواندم و تمرینات آواز با ساز و فراگیری نت و نواختن صحیح سنتور را با ایشان شروع کردم. همان ابتدای کار هم صدای سنتور مشقی ام بسیار بد بود به فکر افتادم که سنتوری بسازم. کمی نجاری می دانستم با زیر رو رو کردن تمامی کاروانسراها و چوب فروشی ها و با دادن یک انعام 5 توانی الوار پهن از چوب توت بیست ساله را پیدا کردمآن را مطابق اندازه ها بریدم . در ان زمان کسی در مشهد گوشی سنتور نمی فروخت ، مجبور شدم صد عدد میخ نمره شش بخرم و آن ها را با سوهان دستی کوچک کنم. این سنتور که دوازده خرکه بود ساخته شد و من با یک دلبستگی عجیب به این ساز ، تمرینات سنتورم را بیشتر کردم. با اینکه برای اولین بار بود چنین کاری کرده بودم و در مورد پل گذاری سنتور تجربه و اطلاعی نداشتم ولی سنتور صدای دلنشینی داشت. غیر از آن سنتور سنتورهای دیگری ساخته یا در حال ساخت داشتم که کا پل گذاری را برای موزون تر کردن صداها تا به حال ادامه داده ام و خوشبختانه به نتایج قابل توجهی هم رسیده ام . در نظر دارم در آینده کتاب یا جزوه ای درباره ی تجارب کار پل گذاری های گوناگون که روی سنتورها کرده ام همراه با نتایج آن ها منتشر کنم تا در این زمینه کار مفیدی انجام داده باشم در سالهای بعد از چهل با هنرمندان رادیو خراسان آشنا شده بودم ولی حاضر به ضبط برنامه موسیقی نبودم . در رادیو خراسان گاه اشعار عرفانی و مذهبی و گاهی تلاوت قرآن داشتم. سال 1345 خورشیدی به اصرار دوستم ابوالحسن کریمی برای شرکت در امتحان شورای موسیقی به اتفاق او به تهران رفتم. راهی برای نام نویسی و شرکت در امتحان پیدا کردیم. در اتاق شورا میز کنفرانس بزرگی بود و حدود 12 تا 13 نفر اعضا شورا نشسته بود ، آقای مشیر همایون شهردار رییس شورا و آقایان حسنعلی ملاح ، علی تجویدی و مختاری و دیگران بودند. گفتند بیات ترک بخوان ! من هم از مایه بلند دو سه بیتی خواندم و در مایه ی بم فرود امدم . ضربی با یک شعر هم به درخواست آقای ملاح خواندم.بعد اقای تجویدی پرسیدند تصنیف هم می خوانی ؟ چون تصنیف خواندن را دوست نداشتم و دون شان آواز خوان می دانستم ، بسیار جدی گفتم ابدا. جوابی که بعد از یکماه از نتیجه امتحان به ما دادند این بود که فعلا رادیو بودجه ندارد که خواننده استخدام کند و فعلا رادیو نیاز به خواننده ندارد. سال بعد به وسیله آقای دکتر شریف نژاد (که معاون رادیو خراسان بود و بسیار به من لطف داشت) قرار گذاشتیم در تابستان که ایشان در تهران هستند من هم به تهران بروم . باایشان شبی به منزل آقای حسین محبی (که اپراتور با سابقه رادیو و برنامه ی گل ها بود) رفتیم و او که دوستی نزدیکی با دکتر داشت فردای آنروز مرا همراه با یک نوار که در " سه گاه " خوانده بودم به اقای داود پیرنیا (مسئول و تهیه کننده ان زمان برنامه گلها ) معرفی کرد که همان معرفی راهگشای من به رادیو ایران و و برنامه ی گلها که منظور اصلی ام بود گردید. با سپاس از دلسوزی های ابولحسن کریمی و محبت های دکتر شریف نژاد و یادی خوش از زنده یاد حسین محبی . 1319 تولد اول مهر ماه در مشهد 1324 اغاز خوانندگی های کودکانه در خلوت 1326 ورود به سال اول پانزدهم بهمن در مشهد. 1327 اموختن تلاوت قران در نزد پدر 1328 شرکت در مجمع تلاوت قران در نه سالگی. 1329 اغاز تلاوتهای قران در میتینگها و اجتماعات سیاسی ان سالها . گذراندن سال چهارم مدرسه در دبستان فرخی. 1331 تلاوت قران برای اولین بار در رادیو خراسان به دعوت رییس رادیو. 1332 قبولی در امتحانات شم ابتدایی با عنوان شاگرد ممتاز در بین دانش اموزان مشهد.اغاز تحصیل در دبیرستان شاه رضا. 1334 شرکت در مسابقات فوتبال دبیرستانهای مشهد. 1336 ورود به دانشسرای مقدماتی در مشهد.اشنایی با اقای جوان اولین معلم موسیقی شجریان ( معلم سرود و موسیقی دردوران تحصیل در دانشسرای مقدماتی در مشهد). 1338 اغاز همکاری با رادیو خراسان و اجرای اوازهای بدون ساز و قراعت قران برای رادیو به طور افتخاری. 1339 دریافت دیپلم دانشسرای مقدماتی و استخدامدر اموزش و پرورش و انتقال به بخش رادکان و تدریس در دبستان خواجه نظام الملک و اشنایی با سنتور. 1340 اشنایی با نت و فراگیری سنتور نزد اقای جلال اخباری و شروع سنتور سازی و تحقیق برای بهتر کردن صدای سنتور . جشن عقد کنان در 21 مهر ماه با دوشیزه فرخنده گل افشان در شهر قوچان. 1341 جشن عروسی در مشهد (در 20 مرداد ماه) و اغاز یک زندگی خانوادگی سی ساله با ایشان که حاصل ان سه دختر و یک پسر است. 1342 انتقال از بخش رادکان به روستای شاه اباد مشهد به عنوان مدیر دبستان شاه اباد. تولد راحله فرزند اول در 2 مهر ماه در مشهد. ساختن اولین سنتور خود با چوب توت. 1344 تولد دختر دوم افسانه در 28 اردیبهشت ماه در مشهد.(افسانه بعدها با پرویز مشکاتیان ازدواج میکند).انتقال از شاه اباد به شهر مشهد و تدریس در کلاس ششم دبستان پهلوی از مهر ماه.شرکت در مسابقات والیبال معلما مشهد. 1345 انتقال از دبستان پهلوی به دبستان عبداللهیان مشهد و نظامت و معاونت دبتان مذکور. 1346 تدریس در دبستان های مشهد و انتقال در 25 اذر از مشهد به تهران.تدریس در دبیرستان صفوی . اغاز فعالیت با برنامه های رادیو ایران. اشنایی با استاد احمد عبادی. راه یابی به کلاس درس اواز استاد اسماعیل مهرتاش و انجمن خوشنویسان نزد استاد بوذری.اشنایی با رضا ورزنده (استاد سنتور) در تابستان همین سال. اجرا و ضبط اولین برنامه ی در رادیو ایران که با عنوان ((برگ سبز شماره ی 216 )) در شب جمعه 15 اذر ماه پخش شد.کار در رادیو با نام مستعار ((سیاوش بیدکانی)) تا سال 1350 خورشیدی و بعد در رادیو و تلویزیون با نام خودش. اشنایی با اسماعیل مهرتاش در کلاس اواز ایشان. 1347 انتقال از اموزش و پرورش به وزارت منابع طبیعی . راه یابی به کلاس خط استاد حسن میرخانی. 1348 تولد دختر سوم مژگان در 27 هردیبهشت ماه در تهران. تاسیس و شروع رادیو اف-ام به طریقه ی استریو فونیک و اجرای برنامه ی ((سه گاه)) به همراهی سه تار عبادی و تار مجد برای اولین بار به طریقه ی استریو . شرکت در جشن هنر شیرازبرای اولین بار. قبولی در امتحان خط (مرحله ی عالی) . راه یابی به کلاس خط استاد حسین میرخانی. 1349 اغاز همکاری با برنامه های تلویزیون ملی ایران در برنامه ی ((هفت شهر عشق)) غیره. قبولی در امتحان خط (مرحله ی ممتازی) انجمن خوشنویسان وزارت فرهنگ و هر . سفر به برغان با استاد حسین میر خانی (خطاط) ابراهیم بوذری (استاد خط شجریان) خسرو زعیمی ( مدیر عامل انجمن خوشنویسان)فرامرز پیل ارام(نقاش و استاد نقاشیخط شجریان). ...ادامه...
کافي شاپ


add

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

Search Engine Optimization