براي شنيدن فايلهاي فوق به فلش پليير نياز داريد. اگر اين نرمافزار را نداريد: از اينجا دانلود کنيد
مسعود بهنود:
رئيس نظميه ، آخه اين چه وضعيه؟
يعنى دارد ده سال مى شود. باورم نيست. وقتى كه على حاتمى رفت، كسى كه سى سال خاطره ام به حضورش رنگين بود، نوشتم:« بار ديگر اين ماجرا رخ داد، كسى از بزرگان ديار را تا بود قدر ندانستيم و وقتى رفت هزاران نفر به تشييع آمده بودند و چه غوغاى دكاندارى و مصادره نام و جنازه بردارى و... كه گويى در اين كار تواناتريم تا قدردانى در زمانى بايسته. حتى كسانى كه در بودن على حاتمى او را طاغوتى و صاحب دكان سمسارى و متخصص نبش قبر ماسون ها خوانده و به تجليل افتاده اند. باز مرگ پرده پوش آمده است.»
سى سال قبل از اين كه خرقه تهى كند [خودش اين تعبير را براى مردن دوست مى داشت، چند جايى به كار برده بود و هم پيرهن رها كردن] ظهر روزى جلو اداره نمايش منتظر داوود رشيدى بودم كه تازه از فرنگ برگشته بود و صحنه تئاتر به وجودش رونقى و به «در انتظار گودو» جانى گرفته بود. آن روز جوان لاغراندامى همراه با داوود از پله ها به زير آمد، كتابچه اى مثل كتابچه مشق بچه ها را در دست لوله كرده بود. گفتم مثل ده ها تن كه آن روزها هر جا رشيدى را مى ديدند نمايشنامه اى رو مى كردند، لابد جوان هم نمايشى نوشته است. چنين هم بود. رشيدى بعد از كارگردانى و بازى در «در انتظار گودو» در چشم اهل فن نشسته بود. از كوچك هاى گمنام تا بزرگانى مانند گوهرمراد، دوست داشتند كه نمايشى از آنان را اجرا كند. همين هم شد و بعد ها «ديكته و زاويه» ساخته شد. اما در آن روزگاران ناگهان، رشيدى كه همه انتظار داشتند گودويى ديگر به صحنه برد، حسن كچل آن جوان را انتخاب كرد.در شب هاى تمرين در اداره نمايش و در تالار سنگلج آن جوان كه على حاتمى باشد با ما كه جمعى بوديم جفت شده بود. رشيدى، پرويز فنى زاده و اصغرسمسارزاده. و تركيب على و پرويز چه مى كرد. يكى از همين شب ها، در كنار نرده هاى پارك شهر، دريافتم كه چه عطشى دارد به يافتن ترانه ها و متل هاى قديمى متروك. و بعد ها بود كه حافظه اش گنجينه تمام نشدنى همه اين ها شد. هر چه مى يافت را خرج همين يافتن مى كرد. تا زمانى كه مى رفت ديگر همه جا را جوريده بود، از مادربزرگ من هم نمى گذشت كه چند شبى نشست و از وى ترانه شنيد. عاشق ريتم كريم شيره اى در هنگام دست انداختن دوله ها و ممالك ها شده بود و بالاخره هم آن را آورد در سلطان صاحبقران. روزگارى برايش يك قصه نوشته بودم كه در آن صحنه اى از يك ختنه سوران دوران قاجار بود، هرگز امكان اجرايش پيش نيامد اما انگار على سطر به سطرش را حفظ كرده بود كه در خوش حال ها مى خواند با ريتم. پسرخاله .... دخترخاله...
در آن شب پشت پارك شهر، على ريتم مى يافت و پرويز زنده يادش اجرا مى كرد. على هر جا كم مى آورد، خودش مى ساخت و آن پرويز فنى زاده كه گوهر ناسفته هنر و استعداد ناب و سيال بود، همراهى اش مى كرد. به اين ترتيب بچه خيابان رى، دانشجوى هنركده، عاشق نمايش هاى ضربى، هنوز از درس و مشق مدرسه دور نشده پريد وسط صحنه هنر شهرى كه در نيمه دهه چهل، تئاتر و نمايشش هم به دنبال ادبيات و شعرش رنگ ياس و نوميدى داشت. بديهى ترين واكنش شكستى كه ده سال پس از كودتاى ۲۸ مرداد بر آرمان هاى نسلى سنگينى مى كرد، درست يا غلط همين بود. در شادترين و آهنگين ترين لحظه هاى هنر، در آن سال ها، تلخى شكست و احساس تباهى احساس مى شد. در «شهر قصه» بيژن مفيد، و در «هيچ» هاى تناولى. گرافيك زمان خنجرهاى آويخته مميز بود، تئاترش «در انتظار گودو»، ادبياتش «عزاداران بيل» ساعدى و شعرش «خنجر و درخت و خاطره» شاملو. آرى چه در ضربى هاى شهرقصه و چه در حسن كچل، على حاتمى كسى بود كه به حال فرشته مى گريست و مى خواست شيشه عمر ديو بر زمين زند. ديوى كه خود از حسن مى خواست كه شيشه عمرش را بر زمين زند. بعد از حسن كچل، على حاتمى آشناى شهر شد. فقط مانده بود كه يكى مانند على عباسى پيدا شود و امكان پديد آورد كه خواب هاى رنگين على و آن ترانه و واگويه ها در قالب فيلم ريخته شود. كه پيدا شد. چندين فيلم آگهى تلويزيونى و بعدش سينما. على ديگر به تئاتر برنگشت اما در همين دوره بود كه تاريخ را كشف كرد. اولين نشانه اش را دارم. نسخه اى از تاريخ مشروطيت كسروى است كه خواند و خط خطى پس داد. شايد هيچ كس مانند او روزنامه خاطرات اعتماد السطنه را نبلعيده باشد. نسخه مرا تكه تكه كرد و خود نسخه اى [شايد هم نسخه هايى] ديگر خريد و باز سير نمى شد. به باورم اين عشق به گذشته و سنت بود كه على را به تاريخ وصل كرد. ادبيات و تاريخ را اما تصويرى مى ديد، دكوپاژ شده تعريف مى كرد، در همه فيلم هايى كه ساخت اين عشق هويداست. در فرهنگ توده ها مى كاويد. حتى پيش از آن كه در ساخت فيلم متبحر شود، پرداخت صحنه هاى عاطفى و مردم آشنا را بلد بود. حسن كچل، طوقى و بابا شمل مردم را به سينما كشاند. پاداش عشق خود را گرفت. اما اوجش به باور من در «سلطان صاحبقران» بود. انگار آرزويش جامه عمل پوشيده بود كه با همه كمبود امكانات و مخالفت ها كرد و كرد تا ساخته شد. و همه عمر با حسرت به ياد آورد كه آن سريال با همه آن كه صحنه هايش رنگى بود و اصيل اما سياه و سفيد گرفته شد. از نان سنگك دست مليجك مى زد به حرمسرا و پولتيك و تشريفات. الحق كه از عهده بر مى آمد. كسى كه هرگز در عمرش تشريفات را نشناخت و به مد روز كراوات نزد، ما را كه گاهى به تالار رودكى [وحدت فعلى] مى رفتيم دست مى انداخت، اما توانست صحنه هاى تشريفات و كاخ و دربار را به آن خوبى بسازد.تا يادم نرفته از طبع شوخى سازش بگويم كه همه چيز را طنز مى كرد و شوخى مى گرفت. شبى كه نتوانسته بوديم دور هم جمع شويم و ما رفته بوديم به اجراى هربرت فون كارايان در تالار رودكى، وقتى سرانجام به هم رسيديم ميهمانى را پر كرده بود از اين صحنه پردازى كه حضرات با لباس هاى رسمى و پاپيون مى روند به اپرا[ براى كوزى فان توته هم معادلى ساخته بود خنده دار] و دست مى زنند و غوغا مى كنند و خود را علاقه مند نشان مى دهند ولى وقتى بيرون مى آيند و در ماشين مى نشينند و پاپيون را باز مى كنند، دست دراز مى كنند در كاست ماشين و به ريتم «يه كارت سلاخ به دلم» حال مى كنند. سلطان صاحبقران تا آخرين لحظات براى پخش با مشكل روبه رو بود و اگر حمايت بى دريغ داوود رشيدى و پشتيبانى رئيس وقت تلويزيون آقاى قطبى نبود، ساواكى ها كار خود كرده بودند. از جمله آن كه در بررسى اش نوشته بودند كه «شاه كشى ياد مى دهد». چنين اتهامى چه مى كرد در آن روزگار بماند. آن هم براى على كه اصلاً در بند سياست نبود. بارى اگر دايى جان ناپلئون ناصر تقوايى را كنار بگذاريم بايد گفت كه «سلطان صاحبقران» تنها سريال تلويزيونى جدى بود كه سال ها بعد از آمدن تلويزيون به ايران ساخته و پخش شد. اما پخش همان و به صدا آمدن تاريخدانان مطنطن همان. گويا كسى پيش از آن جرأت نكرده بود تا در ملك آنان شوخى كند. نكته گيرى ها شروع شد. از اثبات آن كه جلسات هيات دولت در فلان كاخ برگزار نمى شد به زمان ناصرالدين شاه تا لباس ها و تكيه كلام هاى شيرينى كه على براى هر پرسوناژ ساخته بود. نقدها داشت او را منصرف مى كرد. انگار سليقه ها در حد همان نمايش هاى تاريخى محتشم و سارنگ در لاله زار مانده بود و تاب هيچ نوآورى نداشت. و چه كارى برد قانع كردن اين كه هنرمند حق تصرف دارد. مستند كه نمى سازد. و زنده بماناد فرخ غفارى كه همه نوآوران را حامى بود كه اينجا هم به مدد آمد. على با سلطان صاحبقران [ هنوز متن هاى متعددش را با خود دارم كه نشان مى دهد چقدر تغيير داد و با هر نكته و يافته اى جرقه اى ديگر زد در ذهنش]، مردمى را براى ديدن كارى جدى پاى تلويزيون كشاند وگرنه در آن دوران سريال هاى پربيننده بسيار بود. اما تنها على مى توانست مردم را به مرگ غريبانه اميركبير بگرياند و در عين حال با قاتل وى همدلى دهد، به زالو انداختن به مقعد همايونى به ريش همايونى بخندند، به تنهايى مليجك غصه بخورند و بر دلاورى ميرزا رضا كرمانى آفرين بگويند. اشرافيت خط و نشان كشيد و اشراف زادگان كار را به شكايت به دادگسترى كشاندند. اما از دل ماجرا على حاتمى تاريخ ساز سينماى ايران شد. اين شد كه سرنوشت ديگر رهايش نكرد، تا بعد از انقلاب كه «جاده ابريشم» را «هزاردستان» كرد.اما على، در همه حال همان بود كه بود. ترانه و ضرب المثلى و نقل كوچه و خيابانى برايش صدبرابر ارزش داشت و از كشف چاه نفت مهم تر بود. از همين جا به اصالت جويى رفت. اما اصالت را در عتيقه و شمعدانى و قلمتراش نمى خواست. اصالت در نگاهش وقتى بود كه مرحوم مافى برايش بحق حق نوشت. وقتى بود كه استاد شجريان براى دلشدگانش گوشه بيات ترك را با الگوى موذن زاده اردبيلى يافت. تا لحظه مرگ هم همين را مى شنيد و مى گريست.غروبى تلفن كرد تا خبر بدهد كه پرويز فنى زاده خرقه تهى كرد. دردناك بود خبر براى همه مان. و على بر اساس ترانه اى كه از زبان مادربزرگم كشف شده بود مى خواند « رئيس نظميه، آخه اين چه وضعيه» و اين طورى تاثر خود را نشان مى داد. اين ريتم را بارها با پرويز تند و در شش و چهار خوانده بودند. اما اينك به آواى حزين مى خواند. انگار رئيس نظميه در كلامش شده بود رئيس واقعى نظميه كائنات. مى گريست و مى خواند. مرگ خود نديده مى گريست. جلو خودش را در اين وقت ها نمى گرفت. آسان گريه مى كرد. حتى وقتى «سوته دلان» و «مادر» را ساخت كه از تاريخ بيرون بود و تنها قصه هاى او كه پيش از دسترسى اش به تاريخ نوشته شده و ساخته شد، باز عشق به زيبايى و اصالت صدا مى كرد. چراغ موشى، يك گفت وگوى عاشقانه دوست با دوست، ياس هاى لاى سجاده مادر، هندوانه اى در حوض، لاله اى كنار پنجدرى، رحلى كنار ارسى، قلمدانى، خط خوشى و قلمتراشى. روحش مال دوران پلاستيك و ماهواره و شلوار جين نبود. در دهان قهرمانانش هم شعر مى گذاشت. حالا مليجك بودند يا شاه شهيد، ستارخان و يا عضو محترم كميته مجازات، شعبون و يا كپى بردارى اش از فرمانفرما. آنقدر در اين كار پاى فشرد كه امضايش شد مهر استاندارد اصيل سازى در سينماى ايران. به ياد مى آورم شبى با داوود رشيدى و احترام خانم _ هنوز نه ليلى رشيدى متولد بود و نه ليلاى حاتمى _ كه آرش درآمده بود با «صداى پاى آب» سهراب، پرويز نورى منتقد سينما و ثرى خانم هم حاضر. شعر سهراب را خواندم، على چمباتمه زده بود در تمام مدت پلك نزد. انگار داشت قطارى را كه خالى مى رفت، پاسبان هايى را كه شاعر شده بودند. پدرش را كه تار مى زد. و خودش را كه وقتى تب مى كرد به ستارگان نزديك مى شد، همه را مى ديد. فردايش تلفن كرد كه برويم به ديدار سهراب. مى خواست اجازه بگيرد و صداى پاى آب را فيلم كند. از جنس خواب هاى خودش بود شعر سهراب. بارى، على حاتمى وقتى كه رفت، دنياى خود را به شكلى كه مى خواست درآورده بود. همچون «مادر» همه كارهايش را كرده. شكر و زعفران حلوا را گذاشت، نماز آخر را خواند، دور و برى ها را خواست با هم آشتى دهد، با سينما آشتى داد. زرى را عزت الدوله كرد در مرگ امير سياهپوش، ليلا ثمره عمرش را ليلاى دلشدگان كرد و در غم فراق خود گريان گذاشت و رفت. فرداى خرقه تهى كردنش همان روزنامه كه بارها دشنامش داده بود وقتى تيتر زد «كارگردان نامدار سينماى ايران درگذشت»، به رندى اش پى بردم. مگر نه آن كه چند سالى بود در معناى «رند» خيره مانده بود. هر چه و هر كجا از «رند» چيزى نوشته بود جمع مى كرد. آنقدر خواند تا رند شد. مگر نه كه در ميان هزاران تن كه جلو تالار وحدت براى بدرقه او گرد آمده بودند، دشمنانش در صف نخست بودند. اما خودش تا آن جا كه مى دانم دعاگوى آقاى انوار بود و احمد پورنجاتى و آقاى جلالى كه در ديار غربت وقت معالجه همدلى نشان داده بودند. وقتى رفت به عتاب نوشتم « هيچ كس را تا زنده است ارج نمى نهيم. صدا و سيمايى كه حالا سنگ تمام گذاشته و وسط برنامه ها نام و ياد او مى آورد، همين اواخر كه پزشكان از جان على دست شسته بودند جشنواره سينما برپا كرد و حتى نام او نياورد. على محتضر كه سازنده شهرك سينمايى و سريال هاى جاندار و آبروساز براى تلويزيون بود. سازنده «هزار دستان» و «قصه هاى مثنوى» و «سلطان صاحبقران». مى شد صحنه اى مانند اسكار ۱۹۹۱ درست كرد كه ساتيا جيت راى را در بستر مرگ به روى پرده بزرگ كردند تا پيامى بفرستد، با جمع همكارانش وداعى بگويد. مى توانستند لبخند بر لب هاى دعاگوى على را نشان دهند و هم خوراكى براى روزهاى بعد خود فراهم آورند. اما همه را گذاشتند براى تشييع جنازه اش.» افسوسا و دريغا كه على حاتمى زمانى رفت كه صدها فكر و طرح داشت، «جهان پهلوان» را تنها تا جوانى تختى پيش برده بود. جز آن كه در دفترچه مشقش سه ملكه برفى و آخرين پيامبر را هم نوشته بود. صدها ترانه و نكته و ظريفه تازه يافته بود كه بايد زمانى تصوير مى شد. تازه داشت دروازه هاى ورود به بازار جهانى را پيدا مى كرد. قصد نداشت و نمى توانست از پنجره فستيوال ها و جشنواره ها وارد شود، اما راه ديگر داشت. حيف شد. وقتى در آن ازدحام جمعيت و سينه زنان جنازه وى را ربوده از دست زرى و ليلا به گور مى نهادند. بگذريم، خلاصه اش اين كه على حاتمى بزرگ بود و از اهالى امروز بود و با عشق و سنت و اصالت پيوند داشت. يك هفته اى قبل از آن كه خرقه تهى كند، ديدمش و ديدم نگاهش خيره مى ماند روى اشيا و چهره ها، دانستم ديگر اميدى نيست. شب كلاه سپيدش به سر، بى هيچ شباهتى به آن جوان تيزچشم سى سال قبلش. تكيده جان كه انگار نه خونى داشت و نه ديگر جانى. تن رها كرده، به نظر راضى مى آمد. آمد حرفى بزند نزد. سعى كردم بخوانم برايش «رئيس نظميه، آخه اين چه وضعيه.»
براي شنيدن فايلهاي فوق به فلش پليير نياز داريد. اگر اين نرمافزار را نداريد: از اينجا دانلود کنيد