براي شنيدن فايلهاي فوق به فلش پليير نياز داريد. اگر اين نرمافزار را نداريد: از اينجا دانلود کنيد
پيش از اينكه با پرويز مشكاتيان ديدار داشته باشم، همگان من را از گفتوگو با وي بر حذر ميكردند. دلايل مختلفي داشتند، عمدتاً تندخويي، عصبيت، كم حوصلگي و ... را بهانه ميكردند. گفتگوهاي نخستين هم (كه تلفني بود) همين را نشان ميداد. غير از اين دلايل، همواره در ذهن خود وي را فردي غير قابل دسترس قلمداد ميكردم. اما برخورد نخستم كه در ويلايش صورت گرفت، تمام پيش ذهنيات خود و ديگران را نقش بر آب كرد.
هر چه بود سادگي و صداقت، اما با محتوايي بسيار ديرياب. چهرهاي عميق كه هر لحظه تو را به فكر وا ميدارد. چهرهاش همواره نشانگر ذهني پر آشوب و آشوبناك است. چهرهاي متفكرانه كه همواره به فكر است و به فكر وا ميدارد؛ در حاليكه وقتي در پذيرايي ويلايش در آن مبلمان آرامشبخشش چهره به چهره وي در مياندازي، آرامش به تو باز ميگردد. آن قدر آرام ميشوي كه پرسشها را فراموش ميكني و غرق در چهره آرامشبخش وي ميشوي. نميدانم! ولي شايد خود به عمد ذهن آشوبگر خود را نهان ميدارد و چهره آرامشگرايش را عيان ميدارد. هر چه است براي مشكاتيان دو روي يك سكه است. اما پا را از ويلا بيرون ميگذاري و سرازيري منزل را به سمت ميدان تجريش طي ميكني، پرسشهاي قبلي و جديد، يكايك سرازير ميشوند. هنوز كه از ويلا بيرون نيامدي، دوباره هوس گفتوگوي تازه تو را نيش ميزند! فضاي ذهني و زيستي مشكاتيان خيلي متفاوت با فضاي جاري است. شايد همين تفاوت، موجب اهميت بيش از حد آثارش شده است. كسي كه بيش و پيش از آنكه بسازد، ميجوشد و ميانديشد. از سر اين انديشه و جوشش، اندكي هم عرضه ميدارد. به همين خاطر شايد آثارش گوياي تمام آن يافته و دادههاي ذهنياش نباشد. حداقل وقتي كه وي را ببيني چنين به نظر ميرسد. گفتوگو با وي البته سخت هم هست، چون برخي مواقع جامعيت وي در ابعاد گوناگون، موضوع نشست را يادت ميبرد؛ يادت ميرود كه وي همان ويرتوئز سنتور و آهنگساز بيبديل معاصر است. اما دو چيز هميشه از وي به يادت ميماند: سادگي و بي پيرايگي و از طرفي انديشمندي و اديب بودنش. در موضع اولي همين بس كه به سادگي زنگ ميزند و مانند يك دوست حالت را ميپرسد و حتي به سادگي تو را در جريان امور خود ميكند. در موضع دومي چنان است كه گويي با يك انديشمند و اديب درجه يك نشستهاي. گفتوگوي حاضر، شايد بخشي از گفتوگوهاي ما باشد، زيرا به عقيده خود بسياري از پرسشها بيپاسخ مانده و بسياري هم اساساً طرح نشده و به عبارتي حكايت همچنان باقي است ... !
سياست هنري
شما سال 1382 براي مصاحبهاي به صداوسيما رفتيد. با توجه به انتقادهاي شما به اين رسانه در سنوات گذشته، آيا اين مصاحبه به معناي تغيير سياست هنري شما است، يا اينكه صدا وسيما در كار خود موفق عمل كرده است؟
من به صدا وسيما نرفتم، بلكه آنها به اينجا آمدند. لااقل تصاويركلكسيون سازها و كتابها به خوبي به اين مساله گواهي ميدهد. اما دليل عمده اين گفتوگو اتفاق زلزله بم و از دست دادن ايرج بسطامي بود؛ چرا كه احساس ميشد، عمده نظرياتي كه درباره وي داده بودند، درخورشخصيت او نبود. زماني كه صدا وسيما قصد داشت درباره زندگي هنري <ايرج بسطامي>، رپرتاژي تهيه كند، گفتم بياييد در خانه در خدمتم. بنابراين من نه به راديو و نه به تلويزيون نرفتم.
گفتيد نظرات نه چندان درستي درباره شخصيت مرحوم بسطامي مطرح شده بود، ميشود بفرماييد چه نظرياتي!
من البته بعد از جدايي از ايرج چندان شناختي از همكاران هنري وي نداشتم. اما پس از فوت ايرج، خانواده وي پيش من آمدند و گفتند هر نظري كه قراراست، درباره زندگي ايرج بسطامي داده شود، بايد پرويز مشكاتيان آن را تاييد كند.از طرف ديگر، من نسبت به ايرج ديني داشتم كه بايد درباره زندگي، اخلاق، خصوصيات و تواناييهاي حنجرهاش صحبت ميكردم.
پس شما هنوز بر نظرهاي خود پافشاري ميكنيد و در سياست خود تجديد نظر نكردهايد! در چه شرايطي ميتوان اميدوار بود كه در اين سياستها تجديد نظر خواهيد كرد؟ صدا وسيما بايد چه مؤلفههايي را رعايت كند، تا هنرمند با خيال آسوده بتواند با اين رسانه وارد تعاملات فرهنگي و ارتباطي شود؟
تمامي اين تعاملات به نگاه هنرمند و نگاه سياستمداران رسانه يا ارگان عظيمي مانند صدا وسيما برمي گردد. تمام بزرگان ادب، فرهنگ و دلسوختگان بشريت گفتهاند: <هدف هنر تعالي تبار انسان است.> هدف هنر متعالي كردن انسان است نه متواري كردن انسان، هدف هنر وارستگي بخشيدن به انسان است نه وابستگي، هدف هنر ايثار است نه اغفال و ... . زماني كه هنرمند ميبيند كه شرايط اينگونه نيست، تنها راه اين است كه كنار بنشيند.
آيا ميتوان بين نگاه هنرمند و سياستمدار يك رابطه برقرار كرد. يا اينكه اين تفاوت به نوع نگاه اين دوقشر بر ميگردد؟

تا زماني كه مؤلفهها يكصدايي و تكصدايي باشد، اصولاً هنرمند نه ميتواند كار كند ونه شرايط كاري برايش فراهم است. بين نگاه هنرمند و سياستمدار تفاوت زياد است. يعني اگر سياستمدار به اقتضاي زمانه و روزمرگي به حقيقتي برسد، آن حقيقت باز براي حركت كردن در فضاي ديگر درآينده است؛ در صورتي كه هنرمند اينگونه نيست، هنرمند توقعي ندارد. هنرمند نه رياست، نه كياست. فقط ميخواهد در راستاي <شورزدايي> انسان حركت كند. بيترديد آزادي و آبادي ميهناش را به وزارت، وكالت و صدارت ترجيح ميدهد.
در گفتوگويي اعلام كرده بوديد كه <دل و دماغي> براي كار كردن نداريد. اوج كار شما در آلبوم <بيداد> بود و زماني كه اين اثر منتشر شد، جنجالهاي زيادي به پا شد. بنابراين در مقايسه با زمان فعلي فضا خيلي بازتر شده است. ميتوان نتيجه گرفت كه دل و دماغ نداشتن شما ربطي به اوضاع ندارد و كاملا شخصي است؟ نمونه حاضر آن كنسرت شما با گروه <عارف> بود. احتمالاً فضا باز شده است كه شما دوباره پا به صحنه گذاشتيد ...
خيلي شخصي نيست. ببينيد، زماني كه آثار منتشر شده در اين سوي آب، با آن سوي آب غير از تفاوت در اشعار، فرق چنداني نميكند (البته اگر بتوان اسم آنها را شعر گذاشت)، جاي خالي موسيقي جدي يا موسيقي اصيل، يا به عقيده بچههاي موسيقيدان جاي يك نوع موسيقي بالندهتر با نگاهي عميقتر، يا اجتماعيتر خالي است. يا اينكه يكي از انگيزههاي حركت همين بود.
من هم تغيير كردهام
تاثيرگذاري شما به دهه پنجاه و شصت بر ميگردد كه با خوانندگاني چون شجريان، فاطمه واعظي (پريسا) و ... كار كردهايد؛ چرا ديگر از جنس اين كارها در آثار اخير شما ديده نميشود؟ چه در كارهاي اركستراسيون، گروهنوازي و چه تكنوازي!
كنسرت اخير13833) من در نگاه منتقدان و صاحبنظرها در ادامه همان ديدگاه بود. اگر نگاه من فرقي كرده، ناآگاهانه بوده است. يعني گذشت و گذار زمان بر روي من تأثير مستقيم نداشته است.اما نميتوانيم بگوييم كه من همان پرويزمشكاتيان دهه پنجاه و شصت هستم. به هر حال من هم تغيير كردهام، اما تغييرات آگاهانه نبوده است [زيرا خود مصمم به تغيير آنچناني نبودم.] به عبارتي اگر براي جذب مخاطب مصمم به تغيير شكل يا محتوا و سبك و سياق كار خود شويد، ميتوانيد عنوان <آگاهانه> بر كار خود بگذاريد. اما اگر خود به خود تغييرات اتفاق بيفتد، نميتوانيم بگوييم، آگاهانه بوده، يعني شرايط اجتماعي و زمان، ناخودآگاه منجر به تغيير هنرمند ميشود.
يك شبهه براي اهالي موسيقي بهوجود آمده است. همه ميدانند، اوج كار شما و محمدرضا شجريان به زماني برميگردد كه شما با هم كارميكرديد. اما به محض جدايي در بعد از آلبوم <قاصدك>، ديگر نه شجريان، آن شجريان سابق شد و نه شما، پرويز مشكاتيان سابق. شجريان دليل اين جدايي را عوض شدن سليقه خود دانسته است. شما خود چگونه اين خلا‡ و جدايي را ارزيابي ميكنيد؟
يك وقت هست كه شما در سالهايي انگيزه داريد و پركارهستيد. برعكس در زماني سكوت ميكنيد. اين دلايل صرفاً شخصي نيست. يك هنرمند كه نميتواند در يك جامعه زندگي كند و جدا از جامعه باشد. اين بدين معنا نيست كه ميگفتند: هنر براي مردم يا هنر تودهاي، يا به گفته مايكوفسكي <هنر سفارش جامعه است.> چون راه مايكوفسكي را خيليها رفتند و نامي از آنها نماند. بنابراين نميتوان گفت كه هنر از جامعه سفارش ميگيرد، اما به عقيده من از جامعه آبستن ميشود. يعني انگيزهها، موتيفهاي سرايش، بينش و گزينش در فضايي است كه زندگي ميكند. براي همين هنر تابعي از زمان و مكان و صد البته در بستر تاريخ است!
خلا‡يي كه بين شما و شجريان پيش آمد چه تاثيري بر آثارتان گذاشته است؟
اگر من تغيير كردهام، شجريان هم تغيير كرده است. يعني نميشود گفت كه اين وسط فقط يك نفر تغيير كرده است. يك زمان تغيير آگاهانه است كه شما ميتوانيد آن تغيير را تحليل كنيد و يك وقت ديگر تغييري است كه شامل مرور زمان ميشود .يعني در شما اتفاقهاي جديد رخ داده كه نگاه شما عوض شده است. اين مثل اين است كه بگوييم كه چرا در عكس 20 سال پيش اينگونه لباس پوشيدهايم. اگر صادقانه بين دهههاي پنجاه، شصت، هفتاد، اتفاقاتي بين مشكاتيان و شجريان افتاده كه كارهايشان تأثيرگذار بوده، بايد آن را در ريشههاي اجتماعي و تاريخي جستوجو كرد. باز هم تاكيد ميكنم كه مسائل شخصي در آن زمان كه شما با يك جامعه هنري سروكارداريد، نميتواند به گونهاي جدي و پررنگ باشد كه اساس مولفهها را تغيير دهد.
به قولي كه ميگويند: خاكي بيخته / نم آبي بر آن ريخته / نه كف پاي را از آن دردي / نه پشت پاي را از آن گردي.
بعد از شجريان، شما با خوانندههاي زيادي چون شهرام ناظري، افتخاري، علي جهاندار، نوربخش و رستميان كار كردهايد. هدف شما از اين تنوع چه بوده؟ آيا به دنبال تجربه و نوع خاصي از موسيقي هستيد؟
اگر خوانندهاي باشد كه از زوايايي كه من به موسيقي نگاه ميكنم، به موسيقي نگاه كند و به زوايايي كه من براي خواننده قائلم ، قائل باشد، بنابراين كاركردن با وي حق اوست. بالاخره هر خوانندهاي از يك جا شروع ميكند. من هم با توجه به حنجرهاش براي وي آهنگ ميسازم.
اگر كسي صدايش استانداردهاي لازم را داشته باشد. اما با شما تفاوت ديدگاهي داشته باشد، با وي كار نميكنيد
نه! چون هنر خيلي حساس است و ميتواند پسند جوانها و جامعه را به سادگي به ابتذال يا تعالي بكشاند. هنرمانند اسلحهاي است كه اگر به دست كسي ميدهيد، بايد در راستاي تعالي انساني استفاده شود و نه درجهت عكس آن!
فكر نميكنيد خيلي آرماني نگاه ميكنيد. چون همدلي كه شما دنبال آن هستيد، به دوراني برميگردد كه وسايل ارتباطي مانند الان نبود
خيلي از خوانندگان را داريم كه خودشان را حفظ ميكنند. خود ايرج بسطامي با نهايت سختي زيست، اما به دنبال انبوهسازي نرفت. پيشنهادهاي زيادي هم داشت؛ به همين خاطر با وي چند كار كردم. اتفاقاً چون از دل برآمد بر دل هم نشست.
اگر عكس مطلب شما پيش بيايد. يعني اگر تفاهم بين خواننده و آهنگساز نباشد، چقدر از آن تأثيرگذاري كه شما ميگوييد، كاسته ميشود؟
نيروهاي متفاهم و توانمند بايد كنار همديگر قرار بگيرند، تا يك كار با شكوه صورت بگيرد. هر كدام ازاين نيروها لنگ بزند، كل كار زير سوال ميرود. نهايت مخاطب است كه تحليل و تفسير ميكند.
از سبك تا سياق!
سبك كار شما يك سبك بديع است. نه كاملاً سنتي و نه مدرن خالص است. مثلاً شما در بازسازي كه در آلبوم <دستان> از <دخترك ژوليده( >وزيري) داشتيد (بگذريم كه وزيري اين قطعه را به عنوان اتود براي تار تنظيم كرده و تنظيم آن براي سنتور و اركستر كاري دشوار است)، با وجود اينكه <دخترك ژوليده > از جمله آهنگهاي مدرن است، اما باز شما در بازخواني پا را فراتر از آن گذاشتهايد. يا قطعه چكاد در همين آلبوم دستان چندان سنخيتي با فضاي موسيقي دستگاهي - رديفي ندارد. بازخواني شما از <پيش درآمد> بيات ترك <درويش خان> به گونهاي آزاد و رها است. يا شكل تصنيفسازي، يا جوابآوازهاي شما بسيار بديع است. اما برخي مواقع آنچنان سبك و سياق سنتي پيدا ميكنيد كه حتي به تعبير برخي صاحبنظران حتي از كوچكترين شعر فلان شاعر قرن پنجمي هم نميگذريد (عدهاي تئورسينها ردپاي اشعار كلاسيك را در آثار شما جستوجو ميكنند)، خود شما سبك خود را برگرفته از تركيب كدام نوع موسيقي ميدانيد؟
اگر من را صاحب سبك بدانيد. نگاهم در سازندگي مانند اتفاقاتي بود كه در شعر ما افتاد و استبداد عروضي برداشته شد؛ من هم ازتسلسل رديفي گذشتهام. يعني هيچكدام از كارهاي من در يك دستگاه نيست. بعضي كارها مثل آلبوم <بيداد> حتي در يك گوشه است. چون آن لحظه گوشه بيداد گوياي ضربان زبان من بوده است. ولي در ديگر موارد دنبال آن نبودهام كه بايد تسلسل رديفي و دستگاهي حفظ شود و زماني كه در شعرشنا ميكنم .اگر لازم شد از 12 دستگاه موسيقي هم ميگذرم. در آلبوم <قاصدك> و يا قطعه <چكاد> شش دستگاه عوض شده است كه همين جا بگويم به هيچ روي با تصميم قبلي نبوده است.
آيا كارهايي با اين سبك و سياق تا قبل از شما مرسوم بوده است؟
اگر شده باشد، من نشنيده بودم. اولين باراين اتفاق در <آستان جانان> افتاد كه باز در دستگاه شور و متعلقات آن رخ داد. دومي در قطعه چكاد آلبوم <دستان> بود.
چه عواملي شما را رهنمون به خلق چنين سبك و روشي كرد؟
نياز دروني. نميتوانستم تنها در يك دستگاه احساسم را بيان كنم.
چه عواملي باعث شد كه به سمت چنين سبكي برويد؟ آيا ضعفي در موسيقي رديفي و دستگاهي احساس كرديد كه به اين سمت كشيده شدهايد؟
من به ادبيات ايران خيلي علاقهمندم. بيان روح كلمه براي من خيلي مهم است. يعني اگريك غزل با اينكه داراي انسجام روحي است را براي آهنگسازي انتخاب كنم، اگر ببينم كه در بيت سوم با اولي فرق ميكند، آنرا به بيان بهتر نزديك ميكنم. من خودم را در شعر رها ميكنم. در آلبوم <قاصدك> و كارهايي كه بر روي اشعار نيما شده، بيشتر به روح شعر فكر ميكنم. من با شاملوي بزرگ موافقم كه كلمات رنگ، بو و طعم دارند. بار ويژه دارند. سرد، گرم، بزدل، شجاع، ابله و فرزانهاند. بعد از اينكه خودم را در عالم شعر رها كردم؛ ديگر برايم ريتم و تسلسل گوشه و رديف مهم نيست. چرا از اين جنس كارها كم و نادر است؟
حفظ موضع هنري موسيقيدانان در اين شرايط، خيلي سخت است، زيرا در اين شرايط خيلي سخت است كه هم موضوعمند بود و هم به انبوهسازي تن نداد. بنوئل يك جمله زيبا دارد كه ميگويد: نياز به نان، بهانهاي براي هرزهسازي هنر نيست.
يعني هنرمندان چه كنند؟
توقع خود را پايين بياورند و صبوري خود را بالا ببرند.
البته فكر نميكنم داشتن يك زندگي كاملا معمولي و برآوردن مايحتاج اوليه زندگي، نشان از توقع بالا داشته باشد!
كار سادهاي نيست. همه كودكان هنرمنداند اما مشكل بزرگ هنرمند ماندن است.
شما از جنس سختيهايي كه ميگوييد، كشيدهايد؟
به طور يقين اگر نميكشيدم، چنين نميشد. اي كه از كوچه معشوقه ما ميگذري / برحذرباش كه سر ميشكند ديوارش ...
البته زماني كه با همين دوستان صحبت ميشود، ميگويند كه طبيعي است كه فلاني (يعني پرويز مشكاتيان) از اين دست نصيحتها كند؛ ويلاي كلاردشت، خانه آنچناني در بالا شهر را كه دارد! شهرت هم به اندازه كافي دارد ...
دوستان از ويلاي لب آب و جزيره آلبا خبرندارند، از اين صحبتها كه زياد زده ميشود. اگرمن ويلاي كلاردشت خود را از قبل پرداختن به موسيقي بدست آورده باشم، قضيه فرق ميكند و بايد ازمنظري ديگر به آن نگاه كرد، تا اينكه <حسن مشكاتيان[ >پدر مرحومم] چيزي براي من به ارث گذاشته باشد و با آن كلبهاي بخرم كه اتفاقاً به كارهاي موسيقي برسم و متأسفانه براي همين دوستان چيزي بنويسم و دلي بسوزانم - از اين بابت تأسف بايد خورد كه ميتوانستم دنبال حال خودم باشم و نرفتم.
حال كه بحث به اينجا كشيد، بهتر است اين بحث مطرح شود كه اساساً التزام در هنر تا چه حد جايز است. كسي كه در ايران ميخواهد موسيقيدان شود، آيا ايجابا بايد موسيقي را به عنوان شغل و پيشينه خود انتخاب كند، يا موسيقي را در كنار شغل ديگري پيگيرد؟
زبان نيما را مگر چند درصد از جامعه آن زمان فهميدهاند.اما او ايستاد و حرفش را زد و كم سختي نكشيد. اما اين باعث نميشود كه بگوييم زبان نيما به حقيقت نرسيده است. بستر جامعه نميتواند نيما را در زمان خودش جذب كند. اما بعد از آن <خسروگلسرخي> و <ميم آزرمها> ميآيند و آن را با قائده مربوط ميكنند. نيما در زمان خودش در رأس خودش است و سختيها خود را براي مردم تعريف نميكند، زيرا در راهي كه پاي نهاده، سختي نميبيند. وي پاي اعتقادش ايستاده است. حال اگر به جاي آبگوشت، نان و پنير بخورد، برايش مهم نيست و نيازي هم نيست كه مردم بدانند.
اما هميشه هر اتفاقي، مانند هنر (كه هنرخود يك اتفاق است)،هر اعتلايي، هر شكوهي كه باري از روي بشريت بر ميدارد يا انسان را به تعالي ميرساند يا از شوربختي انسان ميكاهد، هميشه در زمان خودش كمتر جذب ميشود. ولي رهروان ديگر هستند كه آن را به جريان و بستر جامعه متصل ميكنند. همانگونه كه در شعر ما اين اتفاق افتاده است. اكنون اگر مادربزرگ براي بچه بخواند <جمجك برگ خزون> ميفهمد كه شعر است. اما اگر بگويد <يكي بود ،يكي نبود> ميفهمد كه قصه است. در اين راه مرارتهاي زيادي كشيده شده است. نيماها، شاملوها، اخوانها، شفيع كدكنيها آمدند و گفتند: نظم با شعر فرق ميكند. خواهمت كز بام افتي / چهار عضوت بشكند.... نظم است و شعر نيست.
ببينيد كتاب <باغ بي برگي> به همت دوست نازنين و فرزانهام مرتضي كاخي كه اخوان عزيز در گوشه غزل مولانا با چه دردي فريادش را به نوشته آورده است كه آي شمس قيس رازيها، آي رشيد وطواطيها؛ شعر از اين نوتر! همچنين درآنجا كه مولانا توصيه ميكند كه زلف نشاط شانه كن.
ارتباط شعر و موسيقي
شكافي بين موسيقي ايراني و شعر معاصر است. به غير از چند اثر كه بر روي اشعار سهراب، نيما، اخوان و فريدون مشيري .... شده، آثار ديگري در اين عرصه خلق نشده است. تفاوت آهنگسازي روي اين اشعار با اشعار سعدي ، حافظ و ديگر شعراي كلاسيك چگونه است؟
زماني كه ميخواهيد، آهنگي روي شعر بگذاريد، دو حالت دارد؛ يكي اينكه شاعر شعر را گفته است واكنون در قيد حيات نيست. ديگر اينكه شاعر زنده است و با شما هم نفس و دم خور است. درد دل شما را شنيده و با يكديگر تفاهم معاصر داريد. زماني شعري در ذهن شما نيست كه معرف آهنگ درونتان باشد، بنابراين آهنگ را به شاعر ميدهيد كه روي آن شعر بسازد كه باز هم با شما متفاهم است. چون اين مؤلفه شرط اول خوب شدن اثر يا به خوب نزديكتر شدن است. هر كدام از اين اركانها بلنگد، كار از درخشاني فاصله ميگيرد.
حافظ هم غزلهايي دارد كه اكنون پس از اينكه 800 سال از آن گذشته، چهره تابان آن را ميبينيم. بنابراين حافظ هم درزمان ما جاري است و غزلهايي دارد كه ميتواند بيانكننده آهنگساز معاصر باشد. زماني كه حافظ را براي آهنگ ساختن انتخاب ميكنيم، زبان خاص خودش را ميطلبد. اما زماني كه شعر شاملو، نيما و اخوان را برميگزينيم، به زبان ديگري احتياج است.
اما آنهايي كه گفتهاند :موسيقي ايراني گوياي شعر نو نيست، از ندانستگي است؛ چرا كه موسيقي هنراول است و از شعر نو انتزاعيتر است. در شعر بايد هر كلام را در محتوايي بريزيم كه شاعرانگي داشته باشد. اما در موسيقي آزاد هستيم و هيچ قالبي وجود ندارد. ريتم، مد و ... در اختيارتان است.
به فرض مثال آلبوم <آستان جانان> به طور كامل ابيات سنتي سعدي، حافظ و باباطاهر است. آهنگساز،خواننده و شكل ارائه دو آلبوم <قاصدك> و <آستان جان> يكي است (سنتور، آواز و تمبك)، ولي شما هرگز نميتوانيد بگوييد كه <آستان جانان > و <قاصدك> يك بيان دارد. بنابراين محتوا چيزي است كه شما بايد زبان و بيان حال را در آن جاري كنيد؛ حال ممكن است شكل آن فرق كند. آنچه شيوه بيان را تشكيل ميدهد، صداقتي است كه شما در بيان تغزل 800 سال قبل و شعر معاصر امروز داشته باشيد و البته حتماً شناخت.
شرايط اجتماعي - سياسي در اشعار معاصر بيشتر نمايان است؛ به گونهاي كه قالب شعر نو بيانگر بسياري از وقايع جامعه است. اما موسيقي سنتي نتوانسته بيانگر اين وقايع باشد يا حداقل در ظاهر اينگونه نمايان است؟
شروع و ختم زبان موسيقي است. شما در شعر، كلام صريح و روشن داريد. ميتوانيد با مخاطبان با زبان همزباني كه داريد و دردهاي اجتماعي كه داشتيد، راحت صحبت كنيد. <پريا> بعد از كودتاي 1332 كه بوسيله شاملوي بزرگ بوجود آمد، با زبان توده بود و مردم آن را لازم داشتند. وي هم حس كرد، با گوشت و پوستش گفت.موسيقي كلام صريح نيست. يعني شناخت آن يك ذره ابزار ميخواهد. شما اگر با <استراوينسكي> ارتباط برقرار نميكنيد، گناه از او نيست، گناه از عدم شناخت ما است. شما بايد به طور دقيق يك چيزهايي را بشناسيد. همانگونه كه هنگامي كه ميايستيد و يك تابلو <مونه> و <سالوادردالي> را ميبينيد. اگر شناخت كافي نداشته باشيد، پيام آن را نميگيريد. اورتورآلبوم <بيداد> كلام ندارد، اما تا آنجا كه گفتهاند: زمزمه تاريخ ايران است.
چرا آثاري نميسازيد كه راحتتر با مردم ارتباط برقرار كند؟
ما ساخته ايم. اگر كم ساختهايم به خاطر تفاوت هنر و صنعت است. هنر در يگانگي ميكوشد، صنعت در انبوه. توقع زيادي است كه بگوييم چرا شاملو 10 <كويري> نساخته است. شما با يك بيت شاعريد با يك ديوان ناظم!
باز هم سياست، باز هم اجتماع
در عصري زندگي ميكنيم كه به عصرارتباطات و فناوري معروف است و همه چيز به سمت سادهپسندي پيش ميرود. تغييرات اين عصر بايد چگونه در هنرمند و مخاطب منعكس شود؟
بايد دو قشر درخود تغييرات عمده بوجود آورند. در اين ميان عامل مهمي است كه بين هنرمند و مخاطب ارتباط برقرار ميكند. ميتوان يك مثلث فرض كرد؛ اگر هنرمند را در رأس بگيريم، دو رأس اين قاعده يكي هنرپذيراست و ديگري سياستمداران. زمينه ارتباط اين دو را هرچه بيشتر فراهم كنيم، امكان باروري، ارتباط و در نتيجه پسند متعالي بيشتر ميشود .هزار و اندي سال پيش يك پريكلس آمد و امپراتور يونان شد. كمترين نشانه آن ظهورسقراط،افلاطون و ارسطو بود. يعني فلسفه هرچه بودجه خواست، دادند. فيلسوف در رأس جامعه بود.
يك بحثي در حال حاضر مطرح است. اينكه موسيقي سنتي ما نميتواند با جوانان ارتباط برقرار كند؛ به همين خاطر روز به روز از تعداد مخاطبان موسيقي سنتي ما كمتر ميشود ...
نه! اينگونه نيست. اكنون مسائل ارتباط جمعي نظير ماهواره، اينترنت و ... به گونهاي است كه مردم را نسبت به خريد آثار موسيقي بينياز كرده است و ديگر اينكه تاب و توان مردم براي خريد اثر كمتر شده است، در حاليكه اگر شما يك كنسرت با بليت 20 هزار تومان بگذاريد، مردم به صف ميايستند البته به شرط اينكه به مخاطب اهميت داده شود و آنها شما را به عنوان يك هنرمند دردآشنا و درد شنو پذيرفته باشند.
به عنوان آخرين سوال چه مؤلفههايي ميتواند براي بالا رفتن سطح شنيداري مردم مؤثر واقع شود؟
رسانه ملي به نام صدا وسيما اصلاً موسيقي ايراني پخش نميكند. مگر هر چيزي كه كلام فارسي برآن بگذاريم، موسيقي ايراني است؟ بچهاي كه در انقلاب دو ساله بوده و اكنون 28 سال دارد، فرق سهتار و آكاردئون را نميداند. چون نديده است، گناهي هم ندارد. اما اگر در شرايط مكفي قرار بگيرد، ميتواند. طبيعي است كه شما براي چيزي دلتان تنگ ميشود كه حداقل آن را ديده باشيد. حال اگر شنيده و بوييده باشيد و به آن حرمت گذاشته باشيد
منبع:اعتماد ملی
براي شنيدن فايلهاي فوق به فلش پليير نياز داريد. اگر اين نرمافزار را نداريد: از اينجا دانلود کنيد